X
تبلیغات
رایتل

گوشه دفتر مشق یک مملی! - آقا اجازه من ماهو میبینم...

شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 15:31

دیروز عید فطر شد! آدمها در عید فطر جمع میشوند و میروند یک جایی با هم نماز میخوانند و خدا را شکر میکنند که ماه رمضان تمام شده است و میتوانند بصورت غیر یواشکی غذا بخورند! ماه رمضان اینجوری تمام میشود که یک آقایی که اسمش مرجع تقلید است باید ماه را ببیند! مرجع تقلید یک آدم خیلی پیر است که خیلی ریش دارد و صدایش شنیده نمیشود و هی میلرزد! (و من این را در تلویزیون دیده ام!)...به نظر من بهتر است که مردم بجای اینکه به آن آقاها زحمت بدهند خودشان بروند پشت بام خانه شان و ماه را پیدا بنمایند چون کهنسالان سرمایه های ما هستند و ما باید به آنها پوشک وصل کنیم! (و من این را هم در تلویزیون دیده ام!) اینجوری هم ماه زودتر پیدا میشود و هم یک بازی میشود که خیلی به آدم در آن کیف میدهد! و تازه میشود یک جایزه هم در آن گذاشت که هرکس زودتر ماه را پیدا بکند همه نفری یک دانه نوشابه نارنجی برای او بخرند! اینجوری حتما من برنده میشوم چون هر وقت داداش کوچک علیرضا مدادرنگیهایش را میآورد دم درشان که نقاشی بکشد همه مدادها را پرت میکند اینور و آنور و من آنها را پیدا میکنم و میدهم به آبجی شقایق علیرضا و او من را بوس میکند و من خوشحال میشوم!...پایان گوشه صفحه پنجم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo