X
تبلیغات
رایتل

روزی یک تسبیح جمله باکره برای سفته هات...

شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 16:22

زیبا نبود ولی اندام قشنگی داشت. بی آرایش بود و رفتارش با همه دخترایی که تا حالا باهاشون قرار گذاشته بودم فرق داشت. دور دریاچه پارک ملت نشسته بودیم و تازه داشتم سر حرفو با شوخی باز میکردم که خیلی جدی گفت ؛ببخشید ولی من تا کمتر از یه ساعت دیگه باید به سمت شمال حرکت کنم تا به شب نخورم. اگه ممکنه بریم سر اصل مطلب؛ خیلی بهم برخورد. دختره احمق فکر کرده کیه؟ فقط بخاطر اصرار خودش و اون هفت هشت تا ایمیلی که از دیروز داده بود و ازم خواهش کرده بود باهاش قرار گذاشتم و حالا یجوری حرف میزنه انگار...خواستم گند بزنم تو حالش و بی خداحافظی بلند بشم برم که انگار خودش فهمید ؛ببخشید منظور بدی نداشتم؛ میگم ؛نه مشکلی نیست! بفرمایید سر اصل مطلب!؛... میگه ؛مدتیه که نوشته هاتونو میخونم. احساس میکنم بدرد کار ما میخورید. از نوشته هاتون متوجه شدم که از کار فعلیتون راضی نیستید. کار ما خیلی راحته. اول هفته چند تا موضوع رو براتون ایمیل میکنن میخونید چند تاشو مینویسید و به آدرس ایمیلی که بهتون میدم میفرستید. آخر ماه هم پولش به شماره حسابی که دادید واریز میشه؛ بدون اینکه نگاهش کنم میگم ؛نه خانوم محترم! من اهل این حرفا نیستم. نه داستان جعلی از شکنجه های وحشتناکی که نشدم مینویسم و نه داستانای پlوlرlنlوی دروغی از رابطه ام با بازجوهام. حوصله یه دردسر تازه ندارم. به اونایی که فرستادنتون بگید من میخوام زندگیمو کنم. گور پدر شما و آرمانهاتون؛...

از صدای خنده اش به خودم میام. برای اولین بار ازون حالت جدی درمیاد و میخنده! ؛فکر کنم کمی گنگ گفتم سوتفاهم پیش اومده. قضیه ساده تر از این حرفاس. مجله ای که من توش مینویسم برای اینکه فروشش رو ببره بالا زوم کرده رو صفحه اس ام اس ها. نمیدونم تا حالا صفحه پیامکهای مجله های سرگرمی رو ورق زدید یا نه. اکثرا تکراری و تاریخ مصرف گذشته ان. فقط مجله ماست که تو کیوسکا بخاطر اس ام اس های تازه و دست اولش نایاب میشه. تا شماره قبل خودم مینوشتم ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم و حالا چون قرارداد بستم و سفته دادم و تا آخر امسال باید بنویسم به مشکل برخوردم. فقط کافیه هفته ای صد تا جمله بسازید! دستتون که راه بیفته صد تاشو تو یه روز هم میتونید بنویسید! باید همه جوره توش داشه باشه! فلسفی عاشقانه آموزنده سرکاری! هرچی!؛ از اینکه الکی داغ کردم خجالت میکشم. چند لحظه ای سکوت میکنم...

ساعتش رو نگاه میکنه و با استرس میگه ؛خب جوابتون؟؛ میگم ؛میشه بپرسم چرا دیگه خودتون نمینویسید؟؛...کمی من و من میکنه و میگه ؛راستش ذهنم حسابی به هم ریخته. دچار یه وسواس فکری عذاب آور شدم. هرچیزی رو که میبینم باید براش یه جمله بسازم. دارم میرم شمال ویلای مرحوم پدربزرگم تا کمی استراحت کنم. خسته شدم. واقعا خسته شدم...بین آدمایی که نوشته هاشونو خوندم شما تنها کسی هستید که میتونید بهم کمک کنید. این لطفو در حق من میکنید؟؛...میگم ؛نه متاسفانه. نمیتونم؛...هنوز حرفم تموم نشده کیفش رو برمیداره و خداحافظی میکنه. چند قدمی دور شده که میگم ؛ببخشید خانوم (...) میشه ازتون یه خواهشی کنم؟؛ از همون دور میگه ؛اسم واقعیم این نیست. بفرمایید؛ میرم نزدیکش و میگم ؛نمیدونم چجوری بگم. شاید خنده تون بگیره یا فکر کنید دیوونه شدم. راستش...من هم خیلی خسته ام. کلی حرف تو سرمه که نمیخوام بگم. اگه تو اون ویلایی که میگید یه اتاق اضافی دارید خوشحال میشم من هم باهاتون بیام؛...بدون مکث میگه ؛اتاق اضافی وجود نداره چون فقط یه پذیرایی و یه اتاق خوابه و یه آشپزخونه. به اضافه یه حموم و دستشویی...ولی میتونی بیای؛ باورم نمیشه. خشکم میزنه. میگه ؛داره دیر میشه. چیکار میکنید؟ میخواید برسونمتون دم خونه تا وسایلاتونو جمع کنید؟؛...میگم ؛نه. بریم؛... 

*

سه ماهه شمالیم...نه...یه عمره شمالیم...امشب حالم خیلی خرابه...بغض داره خفه ام میکنه...هیزم رو میندازه تو شومینه و میگه ؛برای این شماره مجله چند تا نوشتی؟؛...میگم ؛۹۹ تا عاشقانه؛...میخنده و میگه ؛دیگه نمیخواد بنویسی. دیروز زنگ زدن بیا سفته هاتو بگیر؛...برمیگرده سمت آتش...نور آتش رو صورتش بازی میکنه...مینویسم ؛هیزم نگاهت را بردار از روی دلم...آدم برفی کنار شومینه آب میشود؛...بغضمو قورت میدم و میگم ؛شد صد تا خانوم (...)؛...نگاهم میکنه و با لبخند میگه ؛گفتم که اسم واقعیم این نیست؛...تو دلم میگم ؛آره...میدونم...اسم واقعیت عشقه؛...و صورتم بی هوا خیس میشه...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo