X
تبلیغات
رایتل

گوشه دفتر مشق یک مملی! - انقلاب گوساله ها علیه دولت دوچرخه سرخ

سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:23

امروز اشکان که داماد ما است و شوهر آبجی کبری هم است برای من یک دوچرخه سفید خرید! تا قبل از امروز در کوچه ما فقط یک دوچرخه قرمز بود که مرتضی آن را داشت! مرتضی فقط دوچرخه اش را به آنهایی که در فوتبال به او پاس میدادند میداد که تا تیربرق اول کوچه بروند و برگردند و اگر بیشتر میرفتند داد میزد که ؛برگرد گوساله!؛...ولی من دوچرخه ام را به آنهایی که مثل علیرضا هستند و به هیچکس پاس نمیدهند هم میدهم و تا تیر چراغ برق سوم هم بروند به آنها نمیگویم ؛برگرد گوساله!؛ و فقط میگویم ؛برگرد؛...داداش کوچک علیرضا قبلا خیلی گریه میکرد که مرتضی بگذارد یک بوق از دوچرخه اش بزند ولی من میگذارم که هرچقدر خواست بوق بزند و برای همین امروز داداش کوچک علیرضا هی از جلوی مرتضی رد میشد و میگفت ؛سلام آقا مرتضی با آن بوق قراضه ات!؛...امروز هیچکس به مرتضی پاس نداد که گل بزند و برود پیش دوچرخه قرمزش و خوشحالی بعد از گل انجام بدهد و تازه وقتهایی که توپ زیر پای او نبود هم باز بچه ها روی او خطا میکردند! آخر سر هم یک بار که توپ در اوت بود علیرضا یک چک محکم به مرتضی زد و دعوا شد و او گریه کرد و رفت خانه شان!...امروز وقتی شب شد مرتضی آمد جلوی درمان و قول داد که از فردا صبح آدم خوبی باشد و عوضش من هم قول دادم که به بچه ها بگویم که او را دعوا نکنند و بعضی وقتها هم به او پاس بدهند که گل بزند و خوشحالی بکند!...پایان گوشه صفحه ششم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo