X
تبلیغات
رایتل

سه! - آدمها در جریان آتش زدن قرآن

جمعه 26 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 18:29

از سه جور آدم در جریان آتش زدن قرآن بدم میاد! : آدمایی که تا حالا یه بار هم قرآن رو نخوندن و از سر حماقت آتشش میزنن! - آدمایی که تا حالا یه بار هم قرآن رو نخوندن و از سر غیرت در مخالفت با آتش زدنش راهپیمایی میکنن! - آدمایی که تا حالا یه بار هم قرآن رو نخوندن و از سر لجاجت از آتش زدنش طرفداری میکنن! 

 

پی جواب کامنت نوشت! : بارها و در جاهای مختلف حقیقی و مجازی گفتم که یکی از آرزوهام در دنیای مجازی مثل ؛من و من؛ نوشتنه. از سبک کوتاه نویسی و تجاهل عامدانه و بی خیالانه نوشتنش خوشم میاد. الگوی اصلیم در این تغییری هم که الان در روند وبلاگ نویسیم دادم این وبلاگ بوده (هرچند مدتیه ؛من و من؛ با توجه به مشکلاتی که دارن که مهمترینش تشدید بیماری صعب العلاج محمده از اون سبک همیشگیشون دور شدن که از همینجا آرزو میکنم هرچه سریعتر حال محمد خوب بشه و دوباره شاهد نوشته های شادشون باشیم) حالا در ادامه الگو برداری تصمیم گرفتم کامنتارو هم به سبک من و من جواب بدم! و در اقدامی انتحاری تصمیم گرفتم تا آخر امشب تمام کامنتایی که تا حالا تو این وبلاگ جدیدم گذاشته شده رو جواب بدم! حتی اون کامنتایی که مطمئنم نویسنده اش غیرممکنه دیگه راهش اینورا بیفته!  

 

پی اصلاح شبیه داستان نوشت! : نظر به انتقاد اکثر دوستان از پایان بندی ؛روزی یک تسبیح جمله باکره برای سفته هات؛ پایان داستان رو عوض کردم. با تشکر از راهنماییهای دوستان امیدوارم این پایان بندی رو دوس داشته باشید :   

سه ماهه شمالیم...نه...یه عمره شمالیم...امشب حالم خیلی خرابه...بغض داره خفه ام میکنه...هیزم رو میندازه تو شومینه و میگه ؛برای این شماره مجله چند تا نوشتی؟؛...میگم ؛۹۹ تا عاشقانه؛...میخنده و میگه ؛دیگه نمیخواد بنویسی. دیروز زنگ زدن برم سفته هامو بگیرم؛...برمیگرده سمت آتش...نور آتش رو صورتش بازی میکنه...مینویسم ؛هیزم نگاهت را بردار از روی دلم...آدم برفی کنار شومینه آب میشود؛...بغضمو قورت میدم و میگم ؛شد صد تا خانوم (...)؛...نگاهم میکنه و با لبخند میگه ؛گفتم که اسم واقعیم این نیست؛...تو دلم میگم ؛آره...میدونم...اسم واقعیت عشقه؛...و صورتم بی هوا خیس میشه...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo