X
تبلیغات
رایتل

ملاقاتی داری بالاکوهی...بیا پایین...

شنبه 10 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 01:26

با لبخند...با لبخند...با لبخند...با لبخند زل زده بهم... میگم "مشتلق بده مهدی. یه خبر خوب برات دارم. بالاخره یه ناشر با چاپ داستانات موافقت کرده" بدون اینکه نگاهم کنه با لبخند میگه "دیگه برام اهمیتی نداره. سمیه خوبه؟"...همیشه از همینجا شروع میکنه. میگم "آره. خوبه" چهره اش میره تو هم و با لبخند میگه "معلومه که خوبه. فقط من توی زندگیش زیادی بودم که اونم با گیر افتادنم تو این قفس حل شد"...میگم "خواهش میکنم دوباره شروع نکن مهدی. اینهمه راهو اومدم بهت سر بزنم و یه خبر خوب بهت بدم تا خوشحال بشی. چون رفیقمی. چون دلم برات تنگ شده" یه دفعه با چشمایی که نفرت ازش میباره نگاهم میکنه و با لبخند داد میزنه "تو کثافت...تو حرومزاده لجن که با زن من میخوابی رفیقمی؟"...شیطونه میگه بذارم برم. نمیدونم چرا هر جمعه ام رو با ملاقات با آدمی که هرچی دلش میخواد بارم میکنه خراب میکنم. باز سعی میکنم به خودم مسلط باشم "مهدی جان. یه زمانی زنت بود. تموم شد. حالا زن منه. عقدی... قانونی...شرعی" نمیذاره حرفم تموم بشه میپره وسط حرفم و با لبخند عربده میکشه "ای تو روح اون قانون...تو روح اون شرع که به تو بیشرف ناموس دزد که توی خونه من و سمیه نون و نمک خوردی اجازه میده عشق صمیمیترین رفیقتو صاحب بشی"... 

چند لحظه سکوت میکنم. دلم میخواد امروز عصبانی نشم. سعی میکنم آروم باشم. میگم "مهدی چرا نمیفهمی؟ فکر میکنی من خوشحالم تو اینجایی؟ از همون اول گفتم بیخیال شو. مملکت انقدر خرتوخر نیست که هرکی یه اسلحه برداره بره بانک بزنه. اونم یکی مثل من و تو که دلمون نمیاد حتی به طرف یه درخت شلیک کنیم. گفتم غیرممکنه. از قبل مشخص بود یا کشته میشی یا گیر میفتی و به جرم سرقت مسلحانه بهت حبس ابد میخوره. تو هیچ میدونی روزی که رفتی از لحظه ای که از خونه زدی بیرون تا وقتی خبر اتفاقی که برات افتاده بود به گوشمون رسید سمیه چندبار از فشار استرسی که روش بود بیهوش شد؟ میدونی بعد اون قضیه سمیه چند ماه بیمارستان روانی بستری بود و من با بدبختی پول دوا درمونشو جور میکردم؟"...عصبی میخنده و با لبخند میگه "اشکال نداره. جبران میکنه...هنوزم مثل قدیم روی تخت وحشیه؟" این مدل حرفاش حالمو بهم میزنه. بلند میشم که برم. داد میزنه "بمون" کیفمو برمیدارم و میگم "خداحافظ" میزنه زیر گریه و با صدای گرفته با لبخند میگه "خیلی وقته کسی بهم سر نزده. جان رفاقتمون...جان سمیه بمون"...دلم آتیش میگیره وقتی اینجوری میبینمش. دام میخواد این فاصله لعنتی بینمون نبود تا بغلش میکردم. تا با هم گریه میکردیم... 

چند دقیقه ای سکوت میکنه. اشکاشو پاک میکنه و با لبخند میگه "راست گفتی کتابم داره چاپ میشه؟ کی میاد بیرون؟"...میگم "تا دوسه ماه دیگه. تا قبل از اولین برف تهران" با ذوق کودکانه ای با لبخند میگه "میدونستم...میدونستم یه روز میشه. از الان صفهای جلوی کتابفروشیهای خیابون انقلاب رو میبینم" چشماشو میبنده و با لبخند مثل قدیمایی که هنوز همه چیز خراب نشده بود صدای مشتری و کتابفروش رو تقلید میکنه "آقا ببخشید مجموعه داستان مهدی بالاکوهی رو دارید؟ - نه متاسفانه. تموم شده. ایشالا چاپ بعدی. جان شما یه جلد هم نمونده. همه رو بردن...همه رو"...مثل قدیما میخنده. بعد یه دفعه چشماشو باز میکنه و خیلی جدی با لبخند میگه "از درامدش هرچی سهم من بود نصفش به سمیه برسه. میخوام یه سینه ریز عین اونی که آخرین ماهای بیکاریم برای خرج خونه فروختیم بخره و بندازه گردنش. با الباقیش هم یه کلاس داستان نویسی رایگان راه بندازید. اون پایینا...میدون شوش...پشت ریلای نعمت آباد...یافت آباد...میخوام نسل بعدی داستان نویسی ایران به جای کافی شاپ از دردای ما بگن"... 

گوشیم زنگ میزنه. شماره سمیه اس. میگم "من باید برم مهدی"...چیزی نمیگه. فقط با لبخند نگاهم میکنه. خم میشم و گونه راست عکس روی سنگ قبر رو میبوسم. عکس مهدی روی سنگ قبر هنوز داره لبخند میزنه... 

پی نوشت : تازه از مسافرت برگشتم. این شبیه داستان هم سوغات راه و سکوت جاده بیابونی ساوه اس...تقدیم میکنم به شما دوستانی که دل به دلم میدید و تلخی اینروزامو با مهربونی و گذشتتون جواب میدید...ببخشید که کامنتای دو روز گذشته بی جواب موند...میخواستم الان جواب بدم ولی خیلی خسته ام...میمونه برای فردا...شب بخیر...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo