X
تبلیغات
رایتل

عمه ناهید سوار بر شاپرک با قرصهایش در آسمان بازی میکند...

سه‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 14:15

امروز صبح عمه ناهید بعد از یکی دو روز کما فوت شد...اخوی کرگدن و وحید برای مراسم کفن و دفن رفتن بهشت زهرا...سالهاست که به دلایلی با فامیل رفت و آمد ندارم و آخرین باری که عمه ناهید رو دیدم یادم نمیاد...برای همین هنوز ازش یه چهره جوان و زیبا یادمه...ولی دوس دارم به احترام خاطرات خوبی که ازش دارم حافظه درب و داغونم رو جمع کنم و چند خطی درباره اش بنویسم...

.

عمه ناهید زن پسرعمه ام بود ولی چون از ما بزرگتر بود عمه صداش میکردیم. از وقتی یادم میاد همیشه مریض بود. حتی انگار تو اون عکس عروسیشون که تو آلبوم قدیمیمون داریم هم مریض بوده...لاغر و قد کوتاه...با صورتی رنگ پریده...ولی زیبا...خیلی ضعیف بود و با کوچترین چیزی از پا میفتاد و چند هفته ای تو رختخواب بود...عمه ناهید از اون آدمایی بود که بچه ها دوسش داشتن. خوش خنده بود و اهل بازی. هر وقت خونه شون مهمونی بود یا جایی بودیم که اونم بود کیف ما بچه ها کوک بود. بچه هارو جمع میکرد دورش و یه بازی جالب راه مینداخت که به همه (حتی بچه های گوشه گیر و بدقلقی مثل من) خوش بگذره...هنوز صدای خش دارش وقت اسم فامیل بازی و دبرنا و منچ و گل یا پوچ تو گوشمه...ولی بهترین بازیهاش اونایی بود که هیچکس بلد نبود... 

یکی از بازیهاش اینجوری بود که میگفت هرکس اسم یه نفر که تو اون جمع هست رو بگه. همه میگفتن. بعد به ترتیب همینجوری اسم یه حیوان و شی و یه جا رو میگفتیم و عمه ناهید با حوصله همه رو تو جدولی که درست کرده بود مینوشت. آخر سر هم یه فعل رو میگفتیم! (و چقدر سر اینکه نمیتونستیم فعل بگیم میخندید و میخندیدیم) همه رو که مینوشت وقت قسمت خوب و خنده دار بازی میرسید. با کلمه هایی که گفته بودیم جمله های بامزه درست میکرد و ما ریسه میرفتیم از خنده! مثلا من کلمه های "عمو محمد" ، "الاغ" ، "پوشک" ، "استادیوم آزادی" و "رقصیدن" رو گفته بودم! میگفت "حمید : عمو محمد سوار بر الاغ با پوشک در استادیوم آزادی میرقصد!"..یا "رضا سوار بر ملخ با سطل ماست در خیابان سلسبیل جنگ میکند!"...شاید بازی بی مزه ای به نظر برسه ولی ما بچه ها اون زمون کلی باهاش حال میکردیم انقدر که هنوز یادم میفته حالم خوش میشه...مثل اینکه قراره اسممون بعنوان برنده یه قرعه کشی بزرگ اعلام بشه ذوق داشتیم و منتظر بودیم اسممون برسه و جمله خنده داری که از کلمه های ساده مون درست شده بود اعلام بشه...

چشمامو میبندم و از پشت این میز خسته از کار بلند میشم و برمیگردم به بیست سال پیش...میرم ته اون کوچه باریک تو یکی از فرعیای خیابون آذربایجان...همون خونه کلنگی که کوبیدنش...عصای عمو صادق خدابیامرز (شوهر عمه ام) روی چوب لباسیه...خودش اتاق جلویی به پشتی تکیه داده و در حال سیگار پیچیدن داره با بابا گپ میزنه...حسن آقا خدابیامرز با اون کلاه خاصش یه نوجوان عشق فوتبال پیدا کرده و از تیم خیالیش که همیشه اصرار داشت یه زمانی وجود داشته و تازه خودش هم مربیش بوده حرف میزنه...ننه خدابیامرز وضو گرفته و در حالیکه دستشو به دیوار گرفته داره آروم آروم میره تو هال بساط جانمازشو پهن کنه...وقتی از کنار من که همیشه نگاهم بهشه و نگرانشم رد میشه از اینکه نوه گوشه گیر و تنهاش داره با بچه ها بازی میکنه خوشحال میشه و با لبخند به ترکی قربون صدقه ام میره...و ما بچه ها...تو اتاق پشتی دور عمه ناهید جمع شدیم...داره با همون صورت رنگ پریده و دست و پای لاغرش با ذوق بازی جدیدی که از خودش دراورده رو یادمون میده...نوبت منه که یه فعل بگم..."عمه ناهید؟...دارم گریه میکنم فعله؟"...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo