X
تبلیغات
رایتل

از دریا رد میشویم...و آب میریزند پشتمان شمع-ماهی ها...

سه‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 16:32

-

قبل نوشت : چندوقتیست ترجیح میدهم در فرصتهایی که برای بودن در بلاگستان دست میدهد بجای نوشتن، بیشتر خواننده باشم...اینجوری راحتترم...غریبه که نیستید اینهایی هم که مینویسم فقط برای اینست که به بهانه پست جدید هم که شده چراغ این خانه نصفه نیمه روشن بماند...تا رابطه ام با دوستان مجازیم حفظ شود...

چند خط اول این شبیه داستان را یک ماه پیش برای روز تولدم نوشته بودم و میخواستم صبح سیزدهم تیرماه آپدیتش کنم...ولی بعد از اینکه این پست کیامهر را دیدم بیخیال نوشتن ادامه اش شدم...دوست نداشتم حالا که خیلیها برای اولین بار به اینجا می آیند پستی شبیه این را بخوانند...دوست نداشتم صاحب اینجا را خلاف چیزی که کیامهر تعریف کرده پیدا کنند و توو ذوقشان بخورد...این شد که مال بد این وبلاگ ماند بیخ ریش صاحبش که ما باشیم و خواننده ثابت روشن یا خاموشش که شما باشید!... 

تشکر نوشت : چطور میشود چنین چیزی را توجیه کرد؟...اینکه کسی بدون اینکه پستت را خوانده باشد چیزی بنویسد و به تو هدیه کند که ساعتی قبل خودت از آن نوشته ای...دنیا پر از باورنکردنیهایی است که هیچ جوره نمیتوان به تصادف نسبت داد...هزار بار ممنونم نیمه جدی بانو...-

***

-

اتوبوس آرام کنار جاده می ایستد. راننده دستی را میکشد. دستمالش را از جیبش درمیاورد و عرق گردنش را پاک میکند و بلند میگوید "آقایون! خانوما! آخر بیست و هشت سالگی این آقاس! هرکی میخواد قضای حاجت کنه یا نماز بخونه همینجا کارشو بکنه که تا بیست و نه سالگی دیگه توقف نداریم! گفته باشم!"...بعد یک سیگار بهمن روشن میکند و به روبرو خیره میشود. چندنفری پیاده میشوند و همان گوشه کنارهای بیست و هشت سالگیم کارشان را میکنند. چند نفری هم با خاک نرم کنار جاده تیمم میکنند و نماز میخوانند. بعضیها خوابند. بعضیها هم که حال دعا کردن (یا قضای حاجت) ندارند خودشان را به خواب زده اند. صندلی کنار راننده نشسته ام. از بچگی دوست داشتم صندلی کنار راننده بنشینم...از آنجا بهتر میتوانی بیرون را ببینی...

پایم که از چند سال پیش تا حالا خواب رفته است کلافه ام میکند. دوست دارم از اتوبوس پیاده شوم و کمی بدنم را کش بدهم. دوست دارم قدم بزنم. یک لحظه به سرم میزند همینجا از اتوبوس پیاده شوم...میگویم "آقا ببخشید میشه اینجا پیاده بشم!؟"...راننده میگوید "آره آقا جون! چرا نمیشه! بیا!"...یک لیوان آب از فلاسک کنار دستش پر میکند. دست میکند داخل داشبورد و سه چهار بسته قرص درمیاورد و یکی یکی با حوصله داخل لیوان میریزد. در حالیکه با انگشتش هم میزند میگوید "دستم تمیزه ها!"...میگویم "این حرفا چیه! ما که با هم این حرفارو نداریم!"...با لحن دوستانه ای منت سرم میگذارد که "این قرصارو میبینی!؟ با بدبختی گیر آوردم! دیگه مگه بدون نسخه به این راحتیا قرص به آدم میدن!؟"...انگشتش را از لیوان درمیاورد و با شلوار کتان چرکش خشک میکند...لیوان را تعارف میکند...میگیرم...

از پنجره اتوبوس به بیرون نگاه میکنم. بیابان است. خالی خالی...تو بگو یک درخت...تو بگو یک خانه...تو بگو یک آدم...میگویم "باید همینجا پیاده بشم!؟ آخه اینجا یجوریه!"...دود سیگار را آرام از دماغش میدهد بیرون و با بی حوصلگی میگوید "نه پس! باید سر قبر عمه من پیاده بشی! خودت گفتی میخوای پیاده بشی! اسکل کردی مارو!؟"...بعد زیر لب ادای من را در می آورد "اینجا یجوریه!...یجوری میگه انگار بیست و هشت سالگی منه!"...کمی فکر میکند و میگوید "چیکار میکنی داداش!؟ میخوری یا نه؟"...نمیدانم چه بگویم. بیرون را نگاه میکنم و خوفم میگرد. بد بیابان است...

برمیگردم داخل اتوبوس را نگاه میکنم. همچنان اکثریت خوابند. انگشتم را میکنم داخل لیوان و میزنم دهنم. تلخ است. میگویم "بعد از خوردنش باید قدم بزنم تا اثر کنه؟"...راننده برای لحظه ای زیرچشمی نگاهم میکند و بعد برمیگردد و دوباره خیره میشود به جاده. ته سیگارش را از شیشه ماشین پرت میکند بیرون و میگوید "فکر کردی سقراطی!؟ این مسخره بازیا چیه!؟ یه یا علی بگو و یه نفس برو بالا!"...یعنی چقدر طول میکشد کارم تمام شود؟...میپرسم "ببخشید چقدر طول میکشه کارم تموم بشه!؟"...دسته کلیدش را از جیبش درمیاورد و با وسواس خاصی درشتترین کلید را انتخاب میکند و در حالیکه گوشش را با آن تمیز میکند جوری که انگار سوالم را نشنیده میگوید "جون مادرت وقت مارو نگیر! بخور بره ما هم برگردیم بریم سر خونه زندگیمون! واللا پکیدیم توو این جاده کوفتی! لامصب هرچی میری خبری نیست!"...بیخیال سوالم میشوم و دوباره زل میزنم به بیرون...

چند دقیقه ای سکوت میشود. نمیدانم چرا ولی پشیمان شده ام. میگویم "آقا من پشیمون شدم. میشه نخورم؟ میشه از شیشه بریزم بیرون؟"...برمیگردد طرفم و خیلی جدی میگوید "نه! نمیشه! شگون نداره معجونو بریزی بیرون. باید یکی بخورتش"...و مسافرها را نگاه میکند. با تعجب میگویم "یعنی یکی از مسافرا؟"...سر تکان میدهد که یعنی آره...دلم نمیخواهد هیچکدام بخورند. دوستشان دارم. حتی آنهایی را که خودشان را به خواب زده اند. راننده که فهمیده تردید دارم رو میکند به مسافرها و بلند میگوید "آقایون! خانما! این آقا جا زده! یه جوانمرد پیدا بشه به سلامتی جمع این زهرماری رو بره بالا که حرکت کنیم!"...کسی حرف نمیزند. برمیگردد طرف من و میگوید "خب انگار کسی نیست! کار خودته! بسم الله!"...بیابان را نگاه میکنم. دستم میلرزد و بغضم گرفته است. همه منتظرند تمام شود...

از ته اتوبوس صدا بلند میشود. یکی میگوید "این آقا میگه میخوره!"...برمیگردم و تاریکی ته اتوبوس را نگاه میکنم. چهره اش معلوم نیست. از روی شمعهای توی دستش میشناسمش...لیوان را دست به دست میکنند تا ته اتوبوس. یک نفس سر میکشد و از همان در عقب پیاده میشود. مسافرها صلوات میفرستند. راننده برمیگردد طرفم و میگوید "داداش چیزی از ما به دل نگیریا!" و دو تا سیگار بهمن روشن میکند. یکی برای خودش یکی برای من. در حالیکه سیگار را از دستش میگیرم ضبط اتوبوس را روشن میکنم. از ضبط کاست خور کهنه صدای بیخیالی دهه چهل و پنجاه می آید. یکی از آهنگهای شهید دکتر فرخزاد که دوستش دارم...اتوبوس حرکت میکند و وارد بیست و نه سالگیم میشوم...و هیچکس نمیفهمد که من در ایستگاه قبل پیاده شده ام...

-

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo