X
تبلیغات
رایتل

تقدیم به جعبه ی مکسل قرمزهایم... و خودکار بیکِ آبیِ کنار ضبط...

شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 03:44

.

ایستگاه چهار راه ولیعصر بود، شاید هم میدان انقلاب. درست یادم نیست. مثل همیشه با مترو به خانه برمیگشتم و مثل همیشه هدفون توی گوشم بود و حسابی غرق آهنگی بودم که توی گوشم بود که یکی با مشت زد به شانه ام. برگشتم دیدم یک آقای حدودا شصت ساله است که آمده توی صورتم و با عصبانیت داد و بیداد میکند. هدفون توی گوشم بود و متوجه حرفهایش نمیشدم ولی مشخص بود که دارد به ترکی فحش میدهد! خلاصه متوجه شدم میخواهد پیاده شود و چون راهش را گرفته ام و بخاطر صدای هدفونِ توی گوشم صدایش را نشنیده ام شاکی شده و دارد بد و بیراه میگوید! قضیه برای خیلی وقت پیش است. برای آن زمان که زندگیم و متعاقبا اعصابم بشدت به هم ریخته بود و همینجوری بیخودی هم پاچه ی مردم را میگرفتم چه برسد به اینکه کسی چیزی هم بهم بگوید! محال بود، حتی یک درصد هم احتمال نداشت که یقه اش را نچسبم و به عادت بدِ آنروزهایم کلی فحش ناموسی نثارش نکنم و یک بزن بزن درست و حسابی راه نیندازم. حتی یک درصد... اما یک لحظه حس کردم انقدر با این آهنگ حالم خوب است که دلم نمیخواهد آن حال خوب را به هم بزنم. با کمال تعجب دیدم اصلا دلم نمیخواهد هدفون را از توی گوشم دربیاورم. کنار کشیدم و در حالی که هنوز داشت غر میزد رد شد و رفت بیرون... 

بعدها خیلی به آن لحظه فکر کردم. به اینکه چطور یک آهنگ میتواند معجزه کند.  مهم نیست شجریان باشد و بخواند "کاشکی خاک بودمی در راه، تا دمی سایه بر من افکندی"، یا داریوش باشد و بخواند "اگه چشمات بگن آره هیچکدوم کاری نداره" یا کویتی پور باشد و بخواند "آه و واویلا کو جهان آرا، نورِ دو چشمانِ تر ما"، یا شاملو باشد و با صدای نجیبش بپرسد "این اشکهای شور از کجا می آید مادر؟"... یا ابراهیم رهبر باشد که به ترکی میخواند "کیم دییر آیریلیق درده سالماز"... یا حتی ساسی مانکن باشد و بخواند "ساسی با تو خیلی هپیه"... اینها خیلی مهم نیست. مهم اینست که انقدر با آن صدایی که توی گوشمان است حالمان خوش باشد که دلمان نخواهد هدفون را از توی گوشمون دربیاوریم. دلمان نخواهد از آن حال خوش تمام شود. کسی چه میداند؟ شاید اگر همه ی آدمها یکی یک هدفون توی گوششان بود حال دنیا بهتر از این بود... 

*** 

بعدها بارها با خودم فکر کردم کاش آن روز همان ایستگاه که یادم نیست چهارراه ولیعصر بود یا میدان انقلاب پیاده میشدم. چند قدمی پشت سرش راه میرفتم. صدایش میکردم و به ترکی برایش توضیح میدادم که ببخشید همشهری جان صدایت را نشنیده بودم. بعد عذرخواهی میکردم و آن نوحه که همه ی همزبانهایم دوستش دارند را میگذاشتم. یک طرف هدفون را میگذاشتم توی گوش خودم یک طرفش را هم توی گوش پیرمرد. بعد تا بالای پله برقی، در پیچ راهروها، تا دم در خروجی مترو، سلیم موذن زاده در گوشمان میخواند، بعد هم همدیگر را حلال میکردیم و خداحافظی میکردیم... شاید آنوقت فردا که باز مترو سوار میشد با خودش فکر میکرد در همه ی هدفون ها دارد سلیم میخواند "چوخدو یولوندا نگران ابوالفضل، گلمیشم امداده اویان ابوالفضل"... شاید اینجوری از فردا مترو را، پله برقی ها را، پیچ راهروها را، و آدمهای توی مترو را که چشمهایشان را بسته اند و دارند آهنگ محبوبشان را گوش میکنند تا خستگی های آن روز از یادشان برود و حالشان خوب شود، جور دیگری دوست میداشت... 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo