X
تبلیغات
رایتل

خیس بشیم... گوله بشیم... بیفتیم توو حوض نقاشی...

پنج‌شنبه 30 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 04:06

.

اینکه نوشته هایم را به عزیزانم تقدیم میکنم معنیش این نیست که فکر میکنم انقدر خوبند که میتوان تقدیمشان کرد. تقدیم میکنم چون میدانم که میدانند رسمِ برگِ سبز و تحفه ی درویش، که میدانند "چه کند بینوا ندارد بیش"... این نوشته را هم به یکی از عزیزانم تقدیم میکنم. به یکی از خواننده های خاموش نوشته هایم، حاج امیر آقا شبتاب... عهد کرده بودم تا وقتی عاشقانه نوشتن آرامم نمیکند، از اینها ننویسم. ولی عزیزی که میخواهم این نوشته را تقدیمش کنم مثل سوغاتیِ معروف شهرش شیرین است و عاشقانه ها را دوست دارد، پس همین دلیلِ رفاقتانه را بهانه میکنم برای عهد شکستن به یکی عاشقانه مثل قدیم...  

.

***  

.

زود رسیده بودیم. هنوز نیم ساعتی مانده بود تا شروعِ فیلم. گفتی حالا که فرصت هست نمازمان را بخوانیم. آنروزها نماز نمیخواندم، ولی چون تو میخواندی میخواندم. از کنار دیوارِ نمازخانه ی سینما یک مُهر کوچک برداشتی و به نماز ایستادی. پشت سرت ایستادم که به تو اقتدا کنم. برگشتی و مثل همیشه با لبخند گفتی پیش نماز شرایط دارد، یکیش عدل که من ندارم... من که مثل تو فقه نمیدانستم، در دلم گفتم چطور میشود تو عدل نداشته باشی؟ تو که عشق را چنین عادلانه در من قسمت کرده ای که تمامِ من عاشقِ تمام توست. که بازوهایم عاشق شانه هایت. که انگشتهایم عاشق ناز کردن موهایت. که لبهایم عاشق پیشانیت وقتی موهایت را کنار میزنی... مهربانانه نگران بودی این نمازها که با تو میخوانم قبول نشود، میگفتی نیت باید "قربت الی الله" باشد... من که مثل تو فقه نمیدانستم، من فقط این را میدانستم که تو را دوست دارم. که تو را خیلی دوست دارم. با خودم میگفتم مگر نه اینکه قربت الی الله یعنی برای نزدیکتر شدن به خدا؟ خب من هم که وقتی با تو نماز میخوانم به خدا نزدیکترم، من که مثل تو بلد نیستم ولی شاید این همان قربت الی الله باشد. فقط این نبود. آنروزها هرکاری میکردم خدا را بیشتر دوست داشتم. اینجوری میشد که میگفتم امروز که میخواهم تو را ببینم قرصهایم را میخورم قربت الی الله. تاکسی سوار میشوم از آزادی به انقلاب قربت الی الله. کتابی که دوست داری را از انقلاب برایت میخرم قربت الی الله. از آن طرف خیابان میبینمت که منتظرم هستی، از خیابان رد میشوم قربت الی الله... سلام میکنم، لبخند میزنی، دلم میرود... قربت الی الله... 

نماز که تمام میشد مینشستی به ذکر گفتن با انگشتهایت. مثل همیشه به دستهایت نگاه میکردم و دلم میخواست نفس به نفسِ تو بگویم. اگر تو بندِ دومِ انگشتِ وسط بودی و میگفتی الحمدلله، دلم میخواست من هم همانجای ذکر باشم و بگویم الحمدلله... الحمدلله که دلم میخواهد قربانت بشوم. الحمدلله که انقدر ماهی. الحمدلله که با دیدنِ ذکر گفتنت دلم ذکر گفتن میخواهد... ولی هرکاری میکردم مثلِ ذکرهای تو نمیشد. ذکرها یکجور خوبی روی انگشتهای تو مینشستند. مثل برفِ شبانه روی دشت. آرام... اصلا ذکر به انگشتهای تو بیشتر می آمد. مثل آن پیراهن آبی که میگفتم خیلی به تو می آید... خیلی دلم میخواست اینها را برایت بگویم، ولی میدانستم که باز میخندی و میگویی چرا عاشقانه های تو انقدر زنانه اند؟... آن روزها چقدر غصه میخوردم که نمیتوانم برایت عاشقانه ای مردانه بگویم. چقدر غصه میخوردم که فقط همینها را بلد بودم. که هنوز هم فقط همینها را بلدم... 

*** 

فیلم تمام شد. از تمامِ فیلم، فقط دستهای تو یادم ماند... و حالا هرجا که مُهر میبینم یادم می آید که چقدر کم تو را بوسیده ام. شرمنده ام که میگویم، میدانم که دوست نداری، ولی اینروزها روزی سه بار حسودی میکنم، به آن سه بار که بعد از هر نماز میبوسیشان. مُهر سجاده ات را میگویم. من و مُهر سجاده ات رقیبانِ یک عاشقانه ی نابرابریم... چشمانم را میبندم. چند دقیقه ای از اذان صبح گذشته. لابد حالا داری تسبیح میگویی. لابد حالا انگشتت را گذاشته  ای روی بندِ آخرِ انگشتِ کوچکت و داری آرام میگویی الحمدلله... انگشتم را میگذارم روی بندِ آخرِ انگشتِ کوچکم و میگویم... الحمدلله...  الحمدلله که حتی نشستن لب بومِ یادت تمام فراشها و قصابهای زندگی را از یاد آدم میبرد... میبرد... میبرد... تا آنکه باران بیاید و کلاغِ روسیاهِ اینروزهای کسی را، گنجشککِ خیسی کند که دلش افتادن در حوض نقاشیِ یک خاطره ی دور با تو را میخواهد...  

.

(دانلود-گنجشکک اشی مشی) 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo