X
تبلیغات
رایتل

در ستایشِ شناختِ لحظه ی ایستادن اتوبوس

دوشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 01:50

.

یکی تیشه بگیرید پیِ حفره زندان
چو زندان بشِکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید (مولوی) 

.

هیچ بیهودگی ای سهمگین تر از نشستن در اتوبوسی که به آخرِ خط رسیده نیست. ضروری ترین چیز برای کسی که به آخر خط رسیده دانستنِ همین مساله است که به آخر خط رسیده. آخرِ خط لزوما یک جای بد نیست. معنیِ آخر خط در نامش مستتر است. آخر خط جاییست که اتوبوس از آن جلوتر نمیرود. یا به عبارت بهتر، آخر خط جاییست که با آن اتوبوس نمیشود جلوتر از آن رفت. آخر خط یعنی جایی که یا مقصد است و باید پیاده شد، یا مقصدِ آن قسمت از سفر است و باید پیاده شد و خط عوض کرد. به هر حال نقطه ی مشترک، لزومِ پیاده شدن است. اگر کسی در اطرافتان هست که به آخر خط رسیده (آخر خط یک رفاقت، آخر خط یک رابطه ی عاطفی، آخر خط یک شغل، آخر خط یک تفکر، آخر خط یک سبک زندگی و... ) ولی نمیداند اینجا آخر خط است و همچنان در این اتوبوسِ بی حرکت نشسته، یا خوابش برده و نمیداند به آخر خط رسیده، لطف کنید آرام بزنید پشتش و با لبخند به او بگویید "اینجا آخر خط است"... 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تعبیرخواب چندضلعی 4 ! - در باب عکس سِلفی، کرال پشت و سطل آشغال!

شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 23:03

.

میمون از اندونزی!: با سلام. بنده دیشب خواب دیدم یک عکس سِلفی از خودم می اندازم بعد کلی جار و جنجال شده و کارم به دادگاه میکشد! خیلی نگرانم! خواستم پیشاپیش عرض کنم که والا ما با آهنگ هپی نرقصیده ایم و یک عکس ساده بوده که آن را هم فریب خورده ایم! ضمنا از کی تا حالا در اندونزی هم مثل ایران به اینچیزها گیر میدهند!؟ جواب!: نگران نباش میمون جان! داستان اینست که به زودی یک آقایی به اسم اسلاتر در سفرش به اندونزی دوربین را میدهد دستتان و شما از خودتان یک عکس سِلفی می اندازید. بعد هم جناب اسلاتر با این عکس دو هزار پوند به جیب میزند ولی بعدش معلوم میشود چون عکس توسط شما گرفته شده طبق قوانین کپی رایت این آقا قانونا حقی در درامدِ آن ندارد و کار به دادگاه میکشد! (لینک خبر+عکس)

.

روغن پالم از داخل پاکت شیر!: دیشب خواب دیدم یکی من را می اندازد توی یک مایع سفید! بعد همینجوری که دارم خوش و خرم برای خودم کرال پشت میروم یکی می آید میگوید کی این پدرسوخته را انداخته این توو!؟ بعد هم یک حوله میپیچند دورم و دستگیرم میکنند! جواب!: بزودی وزارت بهداشت تایید میکند که در شیرهای پرچرب روغن پالم ریخته شده که باعث بیماریهای قبلی میشود. بعد دامدارها می اندازند گردن کارخانجات لبنی، کارخانجات لبنی هم می اندازند گردن دامدارها! نمیخواهم توی دلتان را خالی کنم ولی با توجه به اینکه هچکس گردن نمیگیرد، هیچ بعید نیست آخرش معلوم شود مقصر خود شما بوده اید و بریزندتان توی قوطی و بگذارند گوشه ی زندان تا پرونده به خوبی و خوشی خاتمه پیدا کند! (لینک خبر) 

.

خبرنگار از خراسان شمالی: آقا بنده دیشب خواب دیدم خانمم میگوید برو آشغال ها را بگذار دم در، بعد من یاد این میفتم که از من تجلیل شده است! خواب از این بی ربط تر تا حالا شنیده بودید!؟ جواب!: بی ربط نیست عزیزم! به زودی فرمانداری شهرستانتان در روز خبرنگار از شما تجلیل میکند و در آخر مراسم یک کارتن به شما هدیه میدهد که وقتی در خانه آن را باز میکنید میبینید سطل آشغال است! شاید باور نکنید ولی چند روز منتظر شوید باورتان میشود! ولی ناشکر نباشید، همینکه مثل قدیمها هی راه به راه بازداشت نمیشوید خدایتان را شکر کنید! (لینک خبر)  

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دیالوگ 8 - شرمنده مارتین جان! ما رویایی نداریم!

پنج‌شنبه 9 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 05:06

.

دیالوگهای الاغی من و دوستم! - دیالوگ 8 - شرمنده مارتین جان! ما رویایی نداریم! 

میگه: دچار "بحران اعتماد به تصورات و رویاها" شدم! 

میگم: خیره ایشالا! چی هست حالا!؟ یا بهتره بپرسم چی شده حالا!؟ 

میگه: هیچی. این داماد جدیدمون که میگفتم آدم بی نظیریه و ترکیبی از روشنفکری و عرفانه و اصلا از جنس آدمای این روزگار نیست!؟ هنوز یه ماه از ازدواجشون نگذشته کتابای آمادگی ارشد آبجیم رو ریخته توو وان آتیش زده و گفته توو با این استاد آموزشگاهی که میری سر و سرّی داری! بعدم گیر داده که دیگه نمیخواد جلوی مهمونا پیانو بزنی همه زل بزنن بهت! 

میگم: ای بابا! بیماره دیگه! خب حالا این چه دخلی به اون مرض جدید تو داره!؟

میگه: دخلش اینه که انقدر این چندوقته از این چیزا دیدم دیگه نمیتونم به تصورات و رویاهام اعتماد کنم! هرچی که میبینی ممکنه در اصل یه چیز دیگه باشه. مثلا از فردا اگه مردی رو ببینم که دسته گل دستشه مثل قدیما تصور نمیکنم یه کارگر زحمتکشه که داره از سر کار برمیگرده و واسه زنش گل خریده، چون ممکنه یه کارخونه دار پدرسوخته باشه که کارگرارو استثمار میکنه و الان هم داره پنهون از زنش به دیدار دوست دخترش میره! 

میگم: خب تو اونی که حالت رو خوب میکنه رو تصور کن. با تصور تو که ماهیت ماجرا عوض نمیشه... در کل به نظر من داری بیخودی گنده اش میکنی!

میگه: بیخودی گنده اش میکنم!؟ خب مگه غیر از اینه که قسمت زیادی از دنیای مارو تصورات و رویاهامون شکل میدن؟

میگم: بله. ولی فقط دنیای مارو. بقیه ی دنیارو تصورات و رویاهای بقیه ی دنیا شکل میدن و اینکه ما چه تصورات و رویاهایی درباره ی اونا داریم تاثیری در بهتر یا بدتر شدن دنیای اونا نداره.  

میگه: ولی من فکر میکنم تصورات و رویاهای ما روی کل دنیا تاثیر میذاره. "مارتین لوترکینگ" با همین "رویایی دارم" زندگی میلیونها نفر رو عوض کرد. اگه اونم مثل تو فکر میکرد هنوز هم باید نوه نتیجه های "رزا پارکس" صندلیشون رو توو اتوبوس به سفیدپوستا میدادن!

میگم: خب اون مارتین لوترکینگ بود. تو هم هر وقت یه تصور و رویا با قابلیتِ عوض کردن دنیا داشتی بیا من مخلص خودت و تصورات و رویاهات هم هستم! خود جنابعالی توو مترو صندلیت رو به پیرمردا نمیدی! اگه لوترکینگ زنده بود حتما با دیدن متروی تهران بیخیال اون صندلی معروفِ رزا پارکس میشد و یه "رویایی دارم" در دفاع از پیرمردای تهران میگفت! 

میگه: جون به جونت کنن مدل بحث کردنت ایرانیه! تا کم میاری بحث رو شخصی میکنی! اصلا ولش کن! شب بخیر! 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

گاهی "همینجوری" آسمان را نگاه کن

سه‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 03:24

.

گوشه ی دفتر مشق یک مملی - گاهی "همینجوری" آسمان را نگاه کن

الان در تلویزیون نشان داد آن آدمهایی که رفته بودند در جاهای باز که مثل سیزده بدر است چادر زده بودند و آسمان را نگاه میکردند بالاخره ماه را پیدا کرده اند و گفته اند که الان دیگر ما میتوانیم عید باشیم و خوشحال بشویم. البته من قبل از اینکه آنها ماه را پیدا کنند هم همینجوری بیخودی خوشحال بودم که نمیدانم کار خوبی بوده است یا نه. به نظر من خیلی بهتر است که از سال بعد این آدمها از مامان علیرضا اجازه بگیرند و داداش کوچک علیرضا را هم با خودشان ببرند. چون اینجوری دو تا فایده دارد. یکی اش اینست که داداش کوچک علیرضا که بابایش حوصله ندارد و هیچوقت سیزده بدر نرفته است میرود و خوشحال میشود. آن یکی فایده اش هم اینست که اینجوری ماه حتما زودتر پیدا میشود. چون داداش کوچک علیرضا با اینکه هنوز مدرسه نمیرود و سواد ندارد ولی خیلی نگاه کردن به آسمان را دوست دارد و شبهای ماه رمضان که بزرگترهای محل سر کوچه فوتبال بازی میکنند و ما هم دم درمان فوتبال بازی میکنیم او همه اش آسمان را نگاه میکند. البته این برای تیم ما خوب نیست چون داداش کوچک علیرضا دروازه بانِ ما میباشد و چون هی آسمان را نگاه میکند ما هی گل میخوریم. تازه بعضی وقتها هم کلا دروازه را ول میکند میرود خانه شان و دفتر نقاشی اش را میاورد و زیر چراغ برقِ کوچه مینشیند روی زمین و الکی یک چیزهایی را از خودش نقاشی میکند که مثلا آنها در آسمان هستند. بعد هم الکی زیرش را خط خطی میکند و خوشحال میشود و میگوید بیست شده است. البته کلا به نظر من داداش کوچک علیرضا به درد فوتبال نمیخورد چون بعضی وقتها هم وسط بازی سنگهایی که برای تیرک گذاشته ایم را برمیدارد میبرد برای مورچه های باغچه شان خانه درست بکند و وقتی میگویم نباید تیرکها را بردارد میرود دهنش را آب پر میکند میاورد میریزد روی من و بعد میدود میرود توی خانه شان قایم میشود و از لای در ما را نگاه میکند و بیخودی میخندد. 

در کل به نظر من هم ماه خیلی چیز مهمی است و کار خوبی نیست که ما هر سال فقط یک شب دنبالش میگردیم. چون اینجوری شبهای بعد که می آید همه اش از آن بالا نگاه میکند که ببیند چند نفر دارند دنبالش میگردند و وقتی میبیند هیچکس دنبالش نمیگردد فکر میکند گم شده است و غصه اش میگیرد. وقتی امروز این را به آبجی کبری ام گفتم بغلم کرد و گفت ناراحت نباشم چون همیشه چند نفر مثل داداش کوچک علیرضا هستند که همینجوری آسمان را نگاه میکنند تا ماه و ستاره ها فکر نکنند که گم شده اند و غصه بخورند. با تشکر. پایان گوشه ی صفحه ی بیست و دوم. 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تقدیم به جعبه ی مکسل قرمزهایم... و خودکار بیکِ آبیِ کنار ضبط...

شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 03:44

.

ایستگاه چهار راه ولیعصر بود، شاید هم میدان انقلاب. درست یادم نیست. مثل همیشه با مترو به خانه برمیگشتم و مثل همیشه هدفون توی گوشم بود و حسابی غرق آهنگی بودم که توی گوشم بود که یکی با مشت زد به شانه ام. برگشتم دیدم یک آقای حدودا شصت ساله است که آمده توی صورتم و با عصبانیت داد و بیداد میکند. هدفون توی گوشم بود و متوجه حرفهایش نمیشدم ولی مشخص بود که دارد به ترکی فحش میدهد! خلاصه متوجه شدم میخواهد پیاده شود و چون راهش را گرفته ام و بخاطر صدای هدفونِ توی گوشم صدایش را نشنیده ام شاکی شده و دارد بد و بیراه میگوید! قضیه برای خیلی وقت پیش است. برای آن زمان که زندگیم و متعاقبا اعصابم بشدت به هم ریخته بود و همینجوری بیخودی هم پاچه ی مردم را میگرفتم چه برسد به اینکه کسی چیزی هم بهم بگوید! محال بود، حتی یک درصد هم احتمال نداشت که یقه اش را نچسبم و به عادت بدِ آنروزهایم کلی فحش ناموسی نثارش نکنم و یک بزن بزن درست و حسابی راه نیندازم. حتی یک درصد... اما یک لحظه حس کردم انقدر با این آهنگ حالم خوب است که دلم نمیخواهد آن حال خوب را به هم بزنم. با کمال تعجب دیدم اصلا دلم نمیخواهد هدفون را از توی گوشم دربیاورم. کنار کشیدم و در حالی که هنوز داشت غر میزد رد شد و رفت بیرون... 

بعدها خیلی به آن لحظه فکر کردم. به اینکه چطور یک آهنگ میتواند معجزه کند.  مهم نیست شجریان باشد و بخواند "کاشکی خاک بودمی در راه، تا دمی سایه بر من افکندی"، یا داریوش باشد و بخواند "اگه چشمات بگن آره هیچکدوم کاری نداره" یا کویتی پور باشد و بخواند "آه و واویلا کو جهان آرا، نورِ دو چشمانِ تر ما"، یا شاملو باشد و با صدای نجیبش بپرسد "این اشکهای شور از کجا می آید مادر؟"... یا ابراهیم رهبر باشد که به ترکی میخواند "کیم دییر آیریلیق درده سالماز"... یا حتی ساسی مانکن باشد و بخواند "ساسی با تو خیلی هپیه"... اینها خیلی مهم نیست. مهم اینست که انقدر با آن صدایی که توی گوشمان است حالمان خوش باشد که دلمان نخواهد هدفون را از توی گوشمون دربیاوریم. دلمان نخواهد از آن حال خوش تمام شود. کسی چه میداند؟ شاید اگر همه ی آدمها یکی یک هدفون توی گوششان بود حال دنیا بهتر از این بود... 

*** 

بعدها بارها با خودم فکر کردم کاش آن روز همان ایستگاه که یادم نیست چهارراه ولیعصر بود یا میدان انقلاب پیاده میشدم. چند قدمی پشت سرش راه میرفتم. صدایش میکردم و به ترکی برایش توضیح میدادم که ببخشید همشهری جان صدایت را نشنیده بودم. بعد عذرخواهی میکردم و آن نوحه که همه ی همزبانهایم دوستش دارند را میگذاشتم. یک طرف هدفون را میگذاشتم توی گوش خودم یک طرفش را هم توی گوش پیرمرد. بعد تا بالای پله برقی، در پیچ راهروها، تا دم در خروجی مترو، سلیم موذن زاده در گوشمان میخواند، بعد هم همدیگر را حلال میکردیم و خداحافظی میکردیم... شاید آنوقت فردا که باز مترو سوار میشد با خودش فکر میکرد در همه ی هدفون ها دارد سلیم میخواند "چوخدو یولوندا نگران ابوالفضل، گلمیشم امداده اویان ابوالفضل"... شاید اینجوری از فردا مترو را، پله برقی ها را، پیچ راهروها را، و آدمهای توی مترو را که چشمهایشان را بسته اند و دارند آهنگ محبوبشان را گوش میکنند تا خستگی های آن روز از یادشان برود و حالشان خوب شود، جور دیگری دوست میداشت... 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

فکر کنید به یک بازی عجیب دعوت شده اید - 1

پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 02:07

فکر کنید به یک بازی عجیب دعوت شده اید. دوستتان شما را به خانه اش دعوت کرده و به کتابخانه اش برده است. باید چشمهایتان را ببندید و از بین انبوه کتابهای داخل قفسه ها بصورت تصادفی یک کتاب را بردارید باز کنید و اولین جمله ای که به چشمتان میخورد را بلند بخوانید و بعد اولین فکری که از ذهنتان میگذرد را بگویید... فکر کنید آن کتاب قرآن نیست... آماده اید؟

*** 

و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا هم خودشان را از یادشان برد (سوره ی حشر - آیه ی 19) 

***

من این فکر از ذهنم گذشت: چطور میشود آدم خودش از یاد خودش برود؟ 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تعبیرخواب چندضلعی 3 ! - در باب سگخوابی، تنبلی و بیسواتی!

چهارشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 17:27

.

یادآوری نوشت برای بخش تعبیرخواب چندضلعی!: چند سال پیش در آن وبلاگ قبلیمان که مسدود شد و خلقی از شر مفاسدش راحت شدند نوشته هایی در باب تعبیر خواب داشتیم! خردادِ نود هم دو پستی در همین وبلاگ در اینباره رفتیم ولی بعدش نمیدانیم چی شد که کلا دیگر یادمان رفت یک همچین چیزی هم میتوانیم بنویسیم! القصه یکی از دوستان چند وقت پیش نمیدانیم با کدامین هدف شومی رفته بود آرشیومان را جسته بود و در کامنتها درخواست کرده بود باز هم از اینها بنویسیم! ما هم که مردمی! ما هم که مخاطب مدار! ما هم که باحال! گفتیم چشم! خلاصه که تصمیم گرفتیم بعد از سه سال و خورده ای دوباره این بخش "تعبیر خواب چندضلعی" را احیا کنیم! *** کپی رایت نوشت!: لازم به ذکر است ایده ی این نوع تعبیرخوابِ طنز برای مجله ی همشهری جوان است (یا حداقل بنده چنین چیزی را اولین بار آنجا دیدم. البته نمیدانم الان هم چنین بخشی در این مجله وجود دارد یا خیر، ولی آن اوایلِ جوانی که این مجله را میخواندم این بخش یکی از بخشهای محبوبم بود). با این مقدمه توجه شما را به اولین نامه های درخواستِ تعبیرخواب که امروز به دستمان رسیده جلب میکنم!  

.

***  

.

تعدادی زن از غرب!: آقا ما بصورت دسته جمعی یک خوابی دیده ایم که رویمان نمیشود تعریف کنیم! فقط خواهشا جایی درز نکند یک همچین خوابی دیده ایم! 40% از ما دیشب خواب دیده ایم با شوهرهایمان خوابیده ایم، ولی 60% خواب دیده ایم که با سگهایمان خوابیده ایم! بدبختی نیست!؟ آخر این چه خوابهایی است که ما میبینیم!؟ جواب!: خواهرم! فمیسنیت! بی حیا! خواب نبوده! این هم سندش: مدیر "مرکز راهبردی عفاف و حیا" گفته که رشد فمینیسم در غرب باعث شده که 60 درصد زنان غربی سگشان را برای همخوابی به مردها ترجیح بدهند! بالاخره مدیر همچین مرکز مهمی از خودش که نمیگوید!  (لینک خبر)

***

بیست و دو میلیون تنبل از ایران!: با سلام و تشکر از شما که برگشتید و ما را از این بلاتکلیفیِ کشنده که خوابهایمان تعبیر نداشت نجات دادید! عرض کنم خوابی که ما دیده ایم هم درباره ی تختخواب است! خواب ما اینجوری بود که دیدیم در تختخوابمان دراز کشیده ایم و همینجوری داریم فقط استراحت میکنیم که یکهو سکته‌ ی قلبی، مغزی، سرطان، دیابت، بیماری‌ تنفسی و سایر بیماریها را یکجا میگیریم! جواب!: تعبیر خواب شما اینست که بزودی رییس "واحد بیماری‌های غیرواگیر وزارت بهداشت" اعلام میکند 22 میلیون ایرانی دچار تحرک فیزیکی ناکافی هستند که نتیجه اش همین بیماریهایی است که شما خواب دیده اید! حالا هم بجای نامه نوشتن بلند شوید کمی ورزش کنید تا نمرده اید! (لینک خبر) 

***

نه میلیون و هفتصد هزار بیسواد باز هم از ایران!: آقا ما چون سواد نداشتیم داده ایم نامه را پسر مش کرم برایمان بنویسد! حلال کنید! خدمتتان عارضیم که ما دیشب خواب دیدیم که تقریبا چهارده درصد جمعیت کشور را تشکیل میدهیم! حالا هم تعبیرش را نمیخواهیم! فقط خواستیم از این تریبون استفاده کنیم و از هموطنان عزیزمان درخواست کنیم برای اینکه یک وقت چشم نخوریم و کم بشویم بلند بگویند "ماشاالله"! جواب!: دوست عزیز! اینجا بخش تعبیر خواب است و حتی اگر شما نخواهید هم ما خوابتان را تعبیر میکنیم! تعبیر خواب شما اینست که بزودی یکی از اعضای کمیسیون آموزش مجلس گزارش میدهد که: در کشور 9 میلیون و 700 هزار نفر بیسواد داریم! ماشاالله! (لینک خبر) 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

در ادامه ی پست قبل

یکشنبه 29 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:02

.

یکی از دوستان در کامنتهای پست قبل پرسیده بود: اگر قهرمان یک اتفاق نصفه نیمه باشیم چی؟

فکر میکنم بهتر است جواب این کامنت را اینجا بدهم، چون حالا و در این لحظه از اینکه آن نوشته طوری درامده که حس تسلیم شدن و بی چاره بودن میدهد احساس شرمندگی میکنم... خلاصه که... دوست عزیزم... اگر قهرمانِ یک اتفاق نصفه نیمه هستیم باید بنشینیم و قبل از آنکه به لحظه ی صفر برسیم چاره ای بیندیشیم. چون برخلاف سوپرماریوی نسخه ی ناقص که راهی برای نجات نداشت، ما تا خودِ لحظه ی صفر وقت داریم که مسیرِ قهرمانِ یک نسخه ی کامل از بازی بودن را پیدا کنیم. این تنها فرق ما با سوپرماریوهاست. ما تا خود لحظه ی صفر وقت داریم که قهرمان شویم. آن وقت شاید حتی آن لحظه ی صفر هم به پاس این سخت جانیمان تبدیل شود به یک ثانیه شمارِ نو که عددهایش تازه از صفر شروع میشود...

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1       2       3       4       5       ...       11    >>