X
تبلیغات
رایتل

رقص جامهای خیالی بر بلندای دستهای کوچک خالی...

سه‌شنبه 17 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 23:44

.

تقدیم نوشت: به دخترعمو رویا و بینهایت آبی قلبش... که به فرمولهای ساده معتقد است... مثل اینکه که اگر به کسی میگویی "برایت دعا میکنم" واقعا برایش دعا کنی... آن چیز را از ته دل برایش بخواهی... جوری که انگار داری اصلی ترین خواسته ات را برای خودت دعا میکنی... فقط آنوقت است که میتوانی بگویی برای کسی دعا کرده ای.... فقط آنوقت است که معجزه اتفاق میفتد... التماس دعا...

.

***

. 

گوشه ی دفتر مشق یک مملی - رقص جامهای خیالی بر بلندای دستهای کوچک خالی...

اینروزها جام جهانی است و من این اولین جام جهانی است که یادم می آید چون در جام جهانی قبلی سه سالم بود و احتمالا مثل آبجی نازی ام که الان کوچولو است من هم زود میخوابیده ام و اصلا نمیدانسته ام جام جهانی چی است. بچه های کوچه مان هر کدام طرفدار یک تیم میباشند. من اول اولش طرفدار ایران بودم ولی بعد که ایران حذف شد رفتم و طرفدار الجزایر شدم چون اسمش آدم را یاد جزیره می اندازد که یک جای خوبی است. البته من خودم تا به اینجای عمرم به جزیره نرفته ام ولی مهرداد که پسر رئیس بابایم میباشد تعریف میکرد که جزیره یک جایی است که با هواپیما میروند و در آن هتل و دلفین دارد که یک جور ماهی بزرگ است که خیلی بامزه است و من فیلمش را در شبکه ی چهار دیده ام که با یک پیرمردی که قایق داشت دوست شده بود و هر روز می آمد به او سر میزد. تازه الجزایر در آفریقا میباشد و خانم رضائی که معلم کلاس یک ممیز الف (که کلاس ما است) میباشد میگوید آفریقا یک جای خیلی فقیری است و آدمهایش هیچوقت غذا ندارند و ما باید خدا را بخاطر نعمتهایی که به ما داده است شکر بنماییم. به نظر من اگر الجزایر قهرمان میشد خیلی بهتر بود چون اینجوری مامان الجزایر میتوانست جام که همه اش از طلا میباشد و خیلی هم برق میزند را ببرد بدهد به حاج آقا مروّتی که در چهارراه طلافروشی دارد و با پولش کلی غذا بخرد. حاج آقا مروّتی یک آدم خوبی است که وقتی بابای آدم از داربست می افتد پایین و دیگر نمیتواند کار بکند گوشواره ی مامان ها را میگیرد و مامان ها هم تا خوب شدن باباها ناهار سیب زمینی و شام تخم مرغ درست میکنند و خدا کریم است و همه چیز آخرش یک روز درست میشود. البته باباها از اینکار خوششان نمی آید و هر وقت مامانها اینکار را میکنند عصایشان را میزنند زیر بغلشان و تشکشان را برمیدارند میبرند می اندازند روی موزاییکهای لوزی حیاط و زیر درخت گلابی دراز میکشند و ملحفه را میکشند سرشان و هی زیر ملافه تند تند نفس میکشند. ولی بعدش که چند ساعت گذشت مامان ها میروند مینشینند کنارشان و با آنها حرف میزنند و آنها باز می آیند توی خانه میخوابند و به آدم و خواهر کوچولویش میگویند بیایند روی گچ پایشان نقاشی بکشند.

بعدش که الجزایر حذف شد من رفتم و طرفدار کلمبیا شدم. کلمبیا یک جایی است که آفریقا نیست ولی عوضش آدمهای آن خیلی گرفتار مواد مخدر هستند که چیز بدی است و بلای خانمان سوز میباشد. اگر کلمبیا قهرمان میشد هم خیلی خوب میشد چون آنوقت مامان کلمبیا هم میتوانست بجای اینکه النگویش را که یادگار مادرش است بفروشد و بچه اش را ببرد کمپ، جام را ببرد پیش حاج آقا مروّتی و کلی پول بگیرد و همه ی کلمبیا را ببرد در کمپی که آنطرف پارک جنگلی است و من خودم آن را دیده ام. اینجوری همه ی بچه های مامان کلمبیا هم خوب میشوند و بعد که برگشتند دست مامانشان را میبوسند و به ارواح خاک عزیز که مادربزرگشان میباشد قسم میخورند که با اولین حقوقشان برای مامان کلمبیا یک النگو خیلی بهترش را میخرند. البته خدا کند بچه های مامان کلمبیا مثل داداش اکبر نباشند و بعدش که در تراشکاری آقا سیف الله کار پیدا کردند یادشان نرود و نروند پولهایشان را بجای النگو بدهند موتور پرشی بخرند.

بعدش که کلمبیا هم حذف شد من به یکی از بزرگترین مشکلات زندگی ام که تا الان است برخوردم که این میباشد که طرفدار کدام تیم بشوم. وقتی در کوچه این را به بچه ها گفتم داداش کوچک علیرضا که خیلی کوچک است و هنوز به مدرسه نمیرود و بیسواد است یک چیزی گفت که خیلی حرف بیخودی بود. البته باید قبلش این را تعریف کنم که داداش کوچک علیرضا از اول جام جهانی طرفدار ایران است و ما با علیرضا رفتیم با پول عیدی هایش برایش از منیریه یک پیراهن تیم ملی ایران خریدیم. البته چون علیرضااینا خیلی فامیل ندارند (و تازه عمه بابایش که هرسال خیلی عیدی به او میداد امسال فوت شده بود) پول عیدی های داداش کوچک علیرضا کم بود و نشد از آن پیراهنها که عکس یوزپلنگ رویش داشت بخریم و همین یک دانه بدون یوزپلنگش را هم که خریدیم دوهزار تومنش را من دادم که قرار شد علیرضا بعدا به من پس بدهد. البته علیرضا فکرش خیلی خوب است و با ماژیک روی پیراهن یک یوزپلنگ کشید که وقتی تمام شد از من پرسید خیلی خوب شده است؟ که من گفتم خوب شده است ولی شبیه گربه شده است. بعد علیرضا ناراحت شد و یک چک به من زد و گفت حالا که اینجوری شد آن دوهزار تومان من را هم دیگر نمیدهد و بعدش آن روز با هم دعوا کردیم. البته شب مامانش آمد جلوی در خانه مان و دو هزار تومان من را داد و ما با هم آشتی کردیم.

خلاصه آنروز که من آن مشکل بزرگ زندگی ام که تا حالا آن را داشتم که طرفدار کدام تیم بشوم را به بچه ها گفتم اول مسلم گفت که خیلی خوب است که من مشورت میکنم و مشورت نصف دین است. بعد علیرضا مسلم را هل داد توی جوب و گفت بیخودی از خودش میگوید و چون بابایش در مسجد جلوی همه نماز میخواند نمیشود الکی هرچیزی را بگوید نصف دین است. بعد که آنها را سوا کردیم داداش کوچک علیرضا به من گفت بیایم مثل خودش طرفدار ایران بشوم. من برای او توضیح دادم که ایران خیلی وقت است که حذف شده است که او خیلی ناراحت شد و گریه کرد و رفت خانه شان. بعد علیرضا از دست من عصبانی شد و گفت نباید میگفتم که ایران حذف شده است چون بابای علیرضا با صاحبخانه شان دعوایش شده و آنها دیگر نمیگذارند که علیرضا و داداش کوچکش بروند خانه شان جام جهانی نگاه کنند و داداش کوچک علیرضا هرشب قبل از خواب به بابایش میگوید برایش بازی ایران را گزارش بکند و بابایش الکی گوشش را میچسباند به رادیویشان که خراب است و بازی ایران را برای داداش کوچک علیرضا گزارش میکند و هی میگوید که نکونام که داداش کوچک علیرضا او را خیلی دوست دارد ده تا گل زده است و ایران قهرمان شده است. بعد هم علیرضا گفت من از لاک پشتی که داداش کوچک علیرضا دارد هم کمتر میفهمم و تازه زور بابای او از زور بابای من بیشتر است و بابای من دست پاچلفتی است و هی از روی داربست می افتد پایین. من هم گفتم بابای من هی از روی داربست نمی افتد پایین و فقط تا حالا دوبار افتاده است پایین و بابای خودش است که اصلا زور ندارد و هی غش میکند و هرجا میرود اخراجش میکنند و بعد با هم دعوا کردیم و رفت خانه شان.

شب که خوابیده بودم خواب دیدم در کوچه مان داریم فینال جام جهانی بازی میکنیم و ایران و الجزایر و کلمبیا همه دارند توی زمین بازی میکنند. بابای من هم بالای داربست نشسته است و همه ی اوتها را میاندازد که من و علیرضا گل بزنیم. داداش کوچک علیرضا هم یک پیراهن با عکس واقعی یوزپلنگ پوشیده است و هی گل میزند و بعد از گلها خوشحالی میکند و میرود بابایش را که روی نیمکت مربی ها نشسته و گوشش را چسبانده است به رادیو ماچ میکند. آخرش هم حاج آقا مروّتی النگو و گوشواره ی همه مامانهای کوچه را پس میدهد و همینجوری بدون اینکه طلاهای مامان ها که یادگاری مادرشان است را از ایشان بگیرد هی به همه پول میدهد. بعد هم یک نفر جام را میدهد به علیرضا و علیرضا هم میرود از آن آقایی که کنار زمین با برانکارد وایساده است یک اسپری میگیرد و می آورد میزند به پای بابایش و بابای علیرضا هم خوب میشود و دیگر اصلا غش نمیکند. بعد هم الجزایر و کلمبیا و ایران و همه ی ما سوار مینی بوس بابای مرتضی که نکونام راننده اش است میشویم و تا خود منیریه بوق میزنیم و من و علیرضا سرمان را از پنجره میکنیم بیرون و خوشحال میشویم. با تشکر. گوشه ی دفتر مشق یک مملی. پایان گوشه ی صفحه ی بیست و یکم. 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo