X
تبلیغات
رایتل

دیالوگ ۲ + تبریک به احسان جوانمرد

پنج‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:49

"تبریک به احسان جوانمرد" نوشت! : شاید تا چند سال پیش خیلیا تو دلشون میگفتن احسان دیوانه اس که داره وقتشو تلف میکنه و سالهاست زندگیشو گذاشته سر فیلمنامه نویسی در حالیکه حتی یکی از فیلمنامه هاش هم فروش نرفته...شاید تا چند سال پیش خیلیا تو دلشون میگفتن احسان هم دیر یا زود کم میاره و بیخیال میشه...اما احسان نوشت...نوشت و نوشت...تا اینکه...دیروز ساعت چهار شبکه یک فیلم "نفر هفتم" رو نشون داد...و اسمی که در تیتراژ جلوی "فیلمنامه نویس" اومد اسم "احسان جوانمرد" بود...آره...فیلمنامه "نفر هفتم" رو احسان نوشته (صاحب وبلاگهای "1379" و "کارگاه فیلمنامه نویسی 1379" که البته چندوقتیه بخاطر مشغله های کاری و جدیتر شدن فیلمنامه نویسیش دیر به دیر آپدیت میشه)...کارگردانش هم داریوش ربیعیه که انصافا کارگردانی قابل قبولی داشته...نقش اولش هم میکائیل شهرستانیه که الحق عالی بازی کرده...در کل فیلم خوبی بود...البته ضعفهایی هم داشت ولی هدف من در این چند خط نقد فیلم "نفر هفتم" نیست...فقط میخوام بگم که خوشحالم...خوشحالم که یکی از دوستامون که از صفر شروع کرده و هیچ پشتوانه ای نداشته تونسته با پشتکار و عشقی که به نوشتن داشته بالاخره بعد از سالها موفق بشه و تلاشش به ثمر بشینه...خوشحالم که در این شرایط هزارفامیل حاکم بر سینما و تلویزیون احسان تونسته فقط با تکیه بر هنرش و قدرت قلمش وارد دنیای حرفه ای بشه...خوشحالم که از این طریق درامدی داشته و دیگه مثل قبل فقط یه کارمند گمنام در فلان بخش شهرداری نیست و حالا دیگه رسما یه فیلمنامه نویسه که کاراش خریده و ساخته میشه...امیدوارم روزی برسه که اسم احسان جوانمرد رو سر در سینماها و موقع معرفی اسامی برگزیدگان جشنواره ها بشنویم تا اونوقت هم مثل حالا بیام و با افتخار بنویسم "اینی که میبینید دوست ماست...احسان جوانمرد...از بچه های بلاگستانه"... 

*** 

-

دیالوگهای من و دوست الاغم! - دیالوگ 2

میگه : دیروز رفتیم پارک ساعی...رفتم چایی بگیرم وقتی برگشتم دیدم داره اون دفتری که قبلا برات تعریف کردمو ورق میزنه... 

میگم : خب تو بهش نگفتی که نباید بی اجازه به کیفت دست میزد؟ 

میگه : نه...دیگه عادت کردم...با خنده گفت "این دیگه چیه روانی!؟"...گفتم "وقتایی که با تو میریم بیرونو تو این مینویسم...لحظه به لحظه...میخوام همش یادم بمونه...مثلا امروز مینویسم که وقتی چایی گرفتم و برگشتم در حالی که با دست چپت موهاتو از جلو چشمت کنار میزدی با پای راستت با یه سنگ روی زمین بازی میکردی...مینویسم که لاک ناخنت امروز مشکی بود...مینویسم که از چکمه بدم میاد ولی امروز چون تو پوشیدی خوشم میاد...اینجوریه که یه ساعتش میشه چند صفحه...خیلی وقتا تو شرکت...تو خونه...دوباره میخونمشون"... 

میگم : اون چی گفت؟

کمی سکوت میکنه و میگه : هیچی...همینجوری که داشت ورق میزد چشماشو ریز کرد و گفت "چاییش یه مزه ای نمیده!؟"... 

-

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo