X
تبلیغات
رایتل

"مورد عجیب ابر چند ضلعی" به قلم حاج آقا مهدی!

چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:44

بوی گل سوسن و یاسمن آید نوشت! : بازگشت کرگدن به میهن وبلاگی را گرامی میداریم! 

 

*** 

 

مقدمه نوشت!

دوستانی که گوشه چشمی بر کامنتها دارند حتما تا حالا متوجه شده اند که چند وقتیست کامنتگاهمان مزین شده است به حضور یک فقره بچه خوشگل طناز جیگر هلوی خوردنی (آیکون "سانسور ادامه تعریفات به علت عبور و مرور خانواده!") به نام حاج آقا مهدی!...ایشان مدعی هستند خودشان وبلاگ ندارند ولی از همان زمانی که به خزعبل نویسی در وبلاگ قبلی مشغول بودیم تا همین حالا مرتب "ابر چند ضلعی" را دنبال میکرده اند و از مخاطبان خاموش و مشتریان دائم اینجا بوده اند (که البته این ادعایشان به تایید پزشک قانونی محل نرسیده!)...خلاصه که نمیدانیم چه کار خوبی خودمان یا اجدادمان کرده بوده ایم که یک شب یهویی صدایی اکویی به گوش ایشان رسیده که ترجمه فارسی دراماتیکش این بوده که "ای مهدی! اینک رسالت خویش آشکار کن و زین پس کامنت بگذار و از خاموشی بدر آی!" (آیکون "جبرئیل!")...و اینجوری شد که ایشان با هواپیما وارد ایران شدند و بعد از سخنرانی در بهشت زهرا...نه ببخشید این یک قضیه دیگر بود! (آیکون "بابای اتی!")...آها!...و اینجوری شد که ایشان رخ نمود و دل از ما برد! (آیکون "عشق نافرجام!")...انقدر این بچه صمیمی و بامحبت است که در همین مدت کوتاه ما همچین به ایشان معتاد شده ایم که بعد از هر آپدیت منتظر پیدا شدن سر و کله شان با آن کامنتهای عجیب غریبشان هستیم!...خلاصه کنم گذشت و گذشت تا اینکه ما در جواب یکی از کامنتهایشان در پست قبل در پیشنهادی بیشرمانه ازشان خواهش کردیم حالا که انقدر خوشگل مینویسند بیایند در یک اقدام نمادین به نشانه صلح و دوستی بین اینجانب و مخاطبین خاموش متنی بنگارند تا ما بگذاریم اینجا! (آیکون "گذاشتن اینجا!")...ایشان نیز با بزرگواری تمام پذیرفتند و یک چیزهایی به رشته تحریر دراورده اند که حالا خودتان میخوانید!...از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد ما مثل چی خوشحالیم و حس خوش خوشانی بهمان دست داده که بیا و ببین! بی تعارف بعد از مادربزرگمان خدابیامرز که ما را خیلی دوست داشت تا حالا نشده بود کسی انقدر ما را تحویل بگیرد و برایمان وقت و حوصله بگذارد! آن هم با این زبان فاخر!...اعتراف میکنیم که بخاطر شدت بی جنبگی و کمبود محبت این نوشته مهدی را بارها در خفا و آشکار خوانده ایم و هر بار حس تیتاب خوردن بهمان دست داده!...خلاصه که دمت گرم مهدی جان...امیدوارم هر چه زودتر از خر شیطان پایین آمده و یک وبلاگی تاسیس کنی تا ما هی بیاییم قربان صدقه ات برویم و و بخورمت و جوووووووون و این حرفها!...میدانم شمایی که الان دارید این مقدمه را میخوانید از حرفهای من سیر نمیشوید ولی دیگر بیشتر از این طولش نمیدهم! (آیکون "پرتاب تخم مرغ بسمت سخنران!" + آیکون "چقد فک میزنی امروز! بسه دیگه!")...این شما و این هم آن نوشته ای که عرض کردم! : 

  

"مورد عجیب ابر چندضلعی" 

نقل است که در ازمنه ی ماضی، به سالِ 88 هجری شمسی!، در غروب دل انگیز و شاد و انرژی مثبت یک جمعه ی بهاری!، جوانی "حمید" نام، پس از کشاکش فراوان، پسورد خویش را در عالم مجازی رجیستر کردی و وبلاگ ابر چندضلعی تولد یافتی. اسناد تاریخی از اکراه وی در این باب و سنبه ی پرزورِ اخوی اش حکایتها نمودی! در آن زمان، اخویِ صاحبدل و پیشکسوتش کرگدن، شمع جمع بلاگ اسکای که خدای عز و جل وی را مزید عزت و دوام کرامت عطا کناد، با عبارتی شنیدنی و خاطرنواز، حمید را از ره به در کردی: "حمید! پاشو بیا بینم! خدایی امروز اگه با زبون خوش، وبلاگ نزنی، یه حالی بهت میدم!!"...
چنین بود که حمید، نه فرعون وار به سوی نیل، که خلیل وار به سوی کامپیوتر برفتی و ابر چندضلعی را در پرشن بلاگ برساختی! حضور وی در پرشن بلاگ، یک سال و اندی به طول انجامیدی و در این دوران، با آپدیتهای بس نامنظم، خوانندگان وبلاگ را رسماً صاف و صوف بکردی!! کوچ اجباری و پساکرگدنی اش به بلاگ اسکای، که این جوان را اِندِ مرام جلوه دادی، وی را بلاگری باقلوا و خواستنی بساختی! در آنجا نیز آپ کردنهای وی اسلوب خاصی نداشتی و کلاً عشقی و بلکمم مودی بودی!!!؛ چنانکه گاه در یک روز، 20 پُست بگذاشتی و گاه، اگر عشقش نکشیدی، 20 ماه پُستی نگذاشتی و مخاطبان وبلاگ را به عجز و لابه بیانداختی و شیون و فغان آنان (خاصه خودِ این بنده!) را وقعی ننهادی!!!
گویند آپ نکردنِ سیستماتیک خود را همواره به پوکیدنِ نتِ شرکت و حوصله نداشتن خویش و شلوغ بودن سرش نسبت بدادی و در مواقعی با خواندن 50 وبلاگ در روز و نگذاشتنِ حتی یک کامنت و تیریپِ نامحسوس برداشتن، قاطبه ی بلاگرین و بلاگرات را در خماریِ نافُرمی بگذاشتی!! در این باب، ظریفی معلوم الحال و هیز گوید: اَی شیطون بلا!!!! و ادامه دهد: خوشگل عمو کلاس چندمی؟؟!!
آورده اند که حمید، خود را اساساً ازدست رفته و نسل سوخته بپنداشتی و در این زمینه، خاصه با "ایرن" همذات پنداری بکردی!؛ گو اینکه جوابهای حمید به برخی کامنتها، شائبه ی قزوینی بودنش را به اذهان متبادر ساختی!! تحلیلهای حمید برای بازیهای وبلاگی، شهره ی خاص و عام بودی و یَک چیزِ مامانی بودی که عمراً رو دستش نیامدی و از فرط زیبایی، همه را کف بُر نمودی و تو گویی با لب و پَک و پوزِ همه بازی بکردی!!!
این جوانِ فارغ از بندگی و سلطنت و شریعت و ملت، در جواب دادن به کامنتها نیز اینگونه عمل کردی که گاهی در 3 دقیقه به 100 کامنت جواب دادی و گاهی دیگر، به رغم اینکه مشخص است که کامنتها را بخواندی، یکی دو ماهی جواب مَواب را بی خیالی طی کردی!! ناظران، حمید را امپراتور آیکونها خواندی که رو دستِ امپراتور بادها برخاستی و پوزِ جومونگ را بزَدی!! جونم برات بگه که هر آیکونی که طلبه بودی در آستینش بیافتی؛ از آیکون تحلیلی و تلویحی و تشویقی و تنبیهی و تعزیری و تفسیری تا آیکون تمثیلی و ترمیمی و تبدیلی و تکمیلی و تضمینی و تزریقی و تأخیری!!! که امید است ذکرِ مورد آخر به تخته شدنِ این وبلاگِ صاحب سَبک و چهره مند نینجامیدی انشاء ا... تعالی!!
نیز در پاسخ به کامنت خواهران، مهر بسیار ورزیدی و از ادبیاتی فاخر و فراتر از سطح حافظ و سعدی و مولانا بهره جستی ولیکن کامنت برادران را با جوابهای زمخت و سیبیل کلفتانه مواجه ساختی و بدانها التفات ننمودی!! برای خواهران، راه به راه، آیکونهای تصویری و متنی و گل و بلبل با اشعاری چون "وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی/ تا با تو بگویم غم شبهای جدایی" ردیف بکردی و در جوابِ برادران، به سه نقطه و علامت تعجب و علامت سؤال و "مرسی خوبم!" اکتفا بکردی و آیکونهایی با این مضامین: "چه لاکِ خوش رنگی چه آرایشی داری/ چه دوست پسر خوبی چه آرامشی داری"!!!! برایشان رو بکردی! نقل است که وی، زمانی تصمیم به آپدیتِ جمعه به جمعه بگرفتی، اما با گذاشتنِ تنها یک پُست در دو ماه، پارادوکسی شگرف پدید آوردی و هرچه مُریدان، جامه زِتَن دریدی که "راه داره آپ کنی؟" این پاسخ از وی شنیدی که "نُچ!"
شنیده شده که با مملی اش، همگان حالی عظیم بکردی و به وی و مملی، "ای جان" و "جیگرتو خام خام و گاز گاز" و "شاموس گامبولی من" و "الهی بگردم" و "لُپِتو بکشم" و "این نفس من بید" و "موش موشک من" و "سیبیلتو عشقه" بگفتی!!! البته مورد آخر، قدری نامأنوس و نامتجانس جلوه کردی و دربابِ موثق بودن سَنَدش تردیدها بروز کردی کردنی!! (این سیاق را از کرگدن عزیز وام گرفتمی!). عاشقانه هایش ازحیث فضا و تصویرسازی، معرکه بودی و از غمی پنهان و دیرپا خبر دادی و به سکوت و بغض و تحسین خوانندگان وبلاگ، راه بردی و فَکِ همرهانِ سُست عناصری چون من را به زمین بچسباندی!! سه تایی هایش یحتمل به تاریخ پیوستی و آخرین پُست آن به سالها پیش برگشتی و "دیالوگهای من و دوست الاغم" جای آن بگرفتی؛ دیالوگهایی که پسرش اِواخواهر و تیتیش مامانی جلوه کردی و دخترش، 10 تا سور به مادرِ فولادزِرِه بزَدی!!!! بدین ترتیب، خیر دنیا و آخرت در آن بودی که پسرش دختر شدی و دخترش پسر!! و این جمله ای است که که از فرط استعمال (که 20 بارشو فقط خودم گفتم تاحالا!) شیره اش کشیده شدی و حمید همچنان آن را به وقعی ننهاده و خطاب به معترضین و شکاکان، فریادِ وا وبلاگا وا وبلاگا سر بدادی!!
ثبت است که در پُست معروفی موسوم به "ابر چندضلعی new" به ضِرسِ قاطع اعلام بکردی که زین پس قواعد و محدودیتهای دست و پاگیر را کنار بگذاشتی و یه نَمور شُل بگرفتی و ریلکس بشُدی و از نوشتنِ متن ها روی کاغذ، دست شستی و هر نوشته را 500 بار اِدیت ننمودی!! اما پُستهای اخیر که هر 2 دقیقه 8 بار تغییر ساختاری و محتوایی و صوری بکردی و کم و زیاد بشدی و حشو و زوائدِ آن بزدودی، از اصلاح ناپذیریِ این بلاگرِ محبوب حکایت داشتی!!! اگر کرگدن، فی الحال در اینجا بودی، ای بسا این جمله را پیش کشیدی: اصلاح ناپذیریتو بخورم بچچه!!!... در میانِ اسپانسرهای معنوی و کامنت گذارانِ همیشگی اش، علاوه بر کرگدن مهربانِ بلاگستان که عزیز دلِ همه ی بچه ها بودی و غیبتش حقیقتاً حس شدی و کاش روزی بازگشتی، همواره از مهربانی و معرفت دوستانی چون الهه، پرند، مینا، عاطی، گل گیسو، آسمان وانیلی، me، زهره، عاطفه، اقدس خانم، هیشکی، مامانگار، مکث، آلن، میکاییل، مجتبی، کیامهر، سیمین، نیمه جدی، مسی، مهتاب و بسیارانی دیگر برخوردار بودی که این مهم، وبلاگش را همواره سرزنده و پویا نگه داشتی و قوت قلب "حمیدِ جان" بودی... 

(حمید جان، خیلی مخلصم عزیز و ممنون از همه ی کسانی که احتمالاً این نوشته رو میخونن)...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo