X
تبلیغات
رایتل

سلامتی سه کس...سقراط و سرباز و بی کس...

شنبه 19 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 01:35

"سقراط تشنه بود، در رساله اش تمام چاههای آسمان، بدونِ در کشید 

سلام بر حسین گفت و پیش چشم آتن، جام شوکران، یکنفس، سر کشید"...

.

جسم من به روی برجک شماره هفت پاسدار بود 

و چون همیشه، روح من، در پیِ ادامه ی یک شبیهِ شعرِ تازه، پر کشید! 

"هی پسر! مگر کری!؟ اسم شب!؟"... 

اسم شب!؟ اسم شب!؟...اسم شب به یاد من نبود و پاسبخش مثل چی سرم عر کشید!

خنده ام گرفت! لج کرد و باز هم کارمان به بازداشتی در آن اتاقکِ نمورِ از قطب سردتر کشید!  

---

باز هم همان میهمانان دائمی! من و حیدر و مرتضی

حیدر که بدجور تب کرده بود، گریه کرد و با همان لهجه شمالی اش، به پادگان فحشِ مادر کشید 

و روی نقشه ی خیالی اش، بین پادگان و لیلی اش، 

خط مستقیم بین نقطه های ریزِ بیرجند و هشتپر کشید 

خواب رفت و توی خواب، قدِ اشتیاق این دو سال، نامزد-بالشش به بر کشید... 

---

"کا خب عاشقه!"...مرتضی قلدر یگان که بچه جنوب بود بلند شد اُوِرکتش به روی حیدر کشید 

بعد به عادت همیشگی، روی گچهای ریخته، با تمامی مخلفات، عکس چند دختر کشید! 

"کا نیگا!" خندید و پاسبخش را شبیه خر کشید!  

بعد هم گوشه ای لم داد و بین انگشتهای خالی اش، 

در خیال خود کنار شط، ریبن به چشم، یک نخ سیگارِ زر کشید... 

 - 

***  

 -

حَوِّل حالَ هِدِرِنا نوشت! : به همت اخوی محسن بعد از سه سال هدرم رو عوض کردم!

 -

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo