X
تبلیغات
رایتل

"گزارش اقلیت" یا "مرثیه ای برای یک سوپر ماریو"

جمعه 27 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 01:22

.

 

.

اسمش سوپرماریو بود. ما قارچ خور صدایش میکردیم. بدون شک محبوبترین شخصیت بازیهای میکرو بود. یک شخصیت بامزه که سبیل داشت و کلاه و لباس قرمز. مرد کوچک وفاداری که فقط کمی از یک لاکپشت بزرگتر بود ولی کلی مرحله را رد میکرد تا آخرش شاهزاده خانم را که لباس عروس داشت از دست غولی که از دهانش آتش در میآمد و آخر مرحله روی پل ایستاده بود نجات بدهد. بجز آن نسخه ی اصلی و سالم بازی، در بعضی دستگاهها که حافظه ی داخلی داشتند یک نسخه ی ناقص هم از این بازی وجود داشت. این نسخه ی ناقص اینجوری بود که سوپرماریو آخرِ مرحله وقتی از روی بلندی میپرید و پرچم را میگرفت مرحله تمام نمیشد. باید در قلعه باز میشد و سوپرماریو فاتحانه قدم به قلعه میگذاشت. ولی هر چقدر می ایستادی در قلعه باز نمیشد. سوپر ماریو مثل همیشه به جلو خیره میشد. میدانستی بعد از این دیگر خبری نیست ولی مگر میشد وقتی  سوپرماریو اینجور امیدوارانه به جلو خیره شده بود دلش را بشکنی... 

به راهت ادامه میدادی. جلوتر میرفتی. قلعه را در گوشه ی چپ تصویر جا میگذاشتی و وارد دنیایی میشدی که نبود. دیگر هیچ چیز نبود. نه آجری بود که با سر خردش کنی و از داخلش قارچ بیرون بیاید که بخوری و بزرگ شوی. نه علامت سوالی بود که داخلش سکه ای باشد. نه لوله ی سبز سحرآمیزی که بروی داخلش و چند صد متر جلوتر بیرون بیایی. حتی دشمن هم نبود (دشمن که نه. منظورم همان موجوداتی است که آرام آرام روی زمین راه میرفتند و آنها را کلاغ صدا میکردیم، یا آن لاک پشتهایی که فقط راه میرفتند و میتوانستی از روی سرشان بپری که راهشان را ادامه بدهند. الان که فکر میکنم طفلکها آنقدرها هم موجودات بدی نبودند. در بدترین حالت هم وقتی میپریدی رویشان سرشان را داخل لاکشان میکردند) هیچ چیز نبود. کم کم وهم برت میداشت. سوپرماریو راه برگشت نداشت. سمت چپ صفحه بسته بود. بی وقفه دستت را روی جهت راست دسته ی میکرو فشار میدادی و چشم به گوشه ی صفحه میدوختی شاید چیز تازه ای بیاید. ولی هیچ چیز نبود. حس گم شدن داشتی. همه چیز تکراری و شبیه هم بود. آسمان، ابرهای یک شکلی بود که از بالای سرت رد میشد. و زمین، بوته های یک شکل کنار راهت بود و تپه های یک شکل سبز رنگ که رویشان لکه های سیاه داشت. در میان آن دنیای صفر و یکِ ابتدایی دلت یک موجود زنده میخواست. یک موجود چند پیکسلی کوچک. یک چیزی که مجبورت کند دکمه را فشار دهی و از رویش بپری. یک چیزی که بگوید داری به شاهزاده خانم نزدیک میشوی. ولی هیچ چیز نبود. در آخرین ثانیه ها دلت تنگ میشد. برای همه چیز. حتی غول آخر بازی... بعد هم ثانیه شمارِ معکوس بالای صفحه به صفر میرسید... و تمام. 

اگر منتظرید این نوشته یک پایان بندی شاهکار داشته باشد سخت در اشتباهید. برای چنین گمگشتگی سهمگینی هیچ پایان بندی شاهکاری نمیشود نوشت. ولی شاید بشود اینجوری تمامش کرد: اگر قهرمان یک نسخه ی سالم از بازی هستید قدر بدانید. قدر شاهزاده خانمهایتان را. قدر بزرگ شدنتان با قارچها را. حتی قدر کلاغها و لاک پشتها را... قدر بدانید... این را که قهرمان یک اتفاق نصفه نیمه نیستید... 

.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo