گوشه دفتر مشق یک مملی - سنگینی طاق شکسته روی دوش خاطره های درخت گلابی...
امروز که از مدرسه به خانه آمدم دیدم سقف حمام و دستشوییمان که در حیاط است ریخته است و بابا دارد با اوس مهدی که همسایه ما است و بنا است حرف میزند. اوس مهدی به بابا گفت که حدود سه میلیون تومان خرجش میشود و بعد هم رفت. بعد همگی آمدیم توی خانه و بابا دستش را گذاشت زیر چانه اش و فکر کرد! بابای من خیلی باهوش است و هر وقت یک چیزی میشود و او فکر میکند بالاخره یک فکر خوبی به کله اش میرسد! فقط آدم باید ساکت باشد که حواسش پرت نشود که فکرش یادش برود! مامان که همیشه الکی عجله دارد تا دید فکر کردن بابا طول کشیده است رفت از آن اتاق به اشکان زنگ زد و وقتی تلفنش تمام شد خیلی خوشحال شد و به بابا گفت که اشکان گفته است نگران پولش نباشیم و هرچقدر که بشود اشکان آنرا میدهد. ولی بابا اصلا خوشحال نشد و داد زد که مامان نباید به اشکان زنگ میزد چون او هنوز انقدر بدبخت و بی اعتبار نشده است که دستش را جلوی دامادش دراز بکند!...بعد هم دفترچه تلفنش را که همیشه در جیبش است درآورد و به مامان گفت بالاخره روزی رسیده است که مجبور شده است از اعتبارش استفاده بکند و حالا فقط مامان بنشیند و نگاه بکند!...بعد آنرا باز کرد و تلفن را گذاشت روی حالت بلندگو...
اول به حسین خاور که دوست صمیمی اش است زنگ زد. ولی حسین خاور گفت که پسرش یکجوری شده است که باید چند وقت در کمپ بخوابد و این خیلی خرج دارد و به نان و نمکی که با بابایم خورده است الان دستش خیلی تنگ است (کمپ یک جایی است که ورزشکارها قبل از مسابقه به آن میروند! من خیلی خوشحال شدم چون نمیداستم که پسر حسین خاور انقدر ورزشکار است! حتما به بابایش رفته است! چون من خودم در آلبوم بابا دیده ام که حسن خاور هم در جوانی اش قهرمان کشتی جوانان تهران بوده است!)...بعد بابا به ناصر نیسان که دوست دیگرش است زنگ زد که او هم گفت دارد برای جهیزیه دخترش یخچال میخرد و به رفاقتشان اوضاعش خیلی خراب است!...بعد بابا به کریم وانت زنگ زد که او هم گفت تا آخر هفته باید قلبش را عمل بکند و بعد با خنده گفت که به همین سه تا رگ قلبش که گرفته بجز بابای من به همه دوستهایش بدهکار است! بعد بابا گوشی را از حالت بلندگو درآورد و به چندتا دیگر از دوستهایش زنگ زد که به همه شان هم آخر حرفهایش با خنده گفت "این حرفا چیه!؟ جونت سلامت داداش!"...تازه یکیشان هم یک ماه پیش مرده بوده که پسرش بابا را برای چهلم دعوت کرد!
بعد بابا گوشی را گذاشت سرجایش و دوباره دستش را گذاشت زیر چانه اش و فکر کرد!...بعد لباسش را پوشید و رفت بیرون! وقتی برگشت خیلی ناراحت بود. وقتی مامان از او پرسید که چی شده است گفت که رفته بوده است از حاج آقا نبوتی که رئیس هیئت امنای مسجد محل است وام بگیرد ولی او به بابا گفته است که سقف وام مسجد سیصد هزار تومان است که تازه آن را هم فقط به نمازگزاران مسجد میدهند و برای غیرنمازگزاران مسجد فقط میتوانند بعد از نماز و تعقیبات دعا انجام بدهند!...بعد هم بابا رفت توی بالکن نشست و یک ساعت همینجوری درخت گلابی که در حیاط است را نگاه کرد و یواشکی برای آن دوستش که مرده بود گریه کرد!...آخر شب که میخواستیم بخوابیم بلند شد آمد توی خانه و به مامان گفت "باشه! به اشکان بگو قبول میکنیم! ولی باید دستم باز شد بگیره! فهمیدی!؟ حتما اینو بهش بگو! به اوس مهدی میگم از فردا کارو شروع کنه!"...و بعد هم شب بخیر گفت و رفت خوابید!...پایان گوشه صفحه یازدهم!
گوشه دفتر مشق یک مملی - ایستگاه پایانی-کربلا...جنگ نابرابر جیب بابا و پیراشکی پیتزایی...
من امروز در مدرسه زنگ دوم مریض شدم و خانوم رضایی دستش را که خیلی نرم و خوب است گذاشت روی کله ام و گفت که تب دارم و بعد به بابای مدرسه گفت که من را تا دم در خانه مان ببرد. وقتی سر کوچه مان رسیدیم و بابای مدرسه رفت من یاد حرف علیرضا افتادم که میگوید برای آدم مریض هیچی مثل آب زرشک خوب نمیباشد! علیرضا حتما بزرگ که بشود دکتر میشود چون وقتی رفتم سر خیابان و یک آب زرشک خوردم حالم خیلی خوب شد! بعد چون تا ظهر خیلی مانده بود به فکرم آمد که بروم ایستگاه متروی محلمان و بازی "ناو سلطنتی قهرمانان" را انجام بدهم! این یک بازی است که خودم آن را پیدا کرده ام و در آن فقط یک مترو لازم است! به آن سوار میشوی و بعد خودت میشوی فرمانده یک ناو جنگی گنده که دارد میرود با دشمنها که همیشه در مرز ایستگاه پایانی هستند جنگ بکند! در هر ایستگاه کلی قهرمان جدید به ناو سلطنتی اضافه میشود طوری که بعضی جاها انقدر ناو پر میشود که چند تا قهرمان بیرون در میمانند و از ناراحتی فحش میدهند! بعضی سربازان که پیر هستند به نشانه احترام لپ من را میکشند و برای همین من هر کدام را فرمانده یک جاهای مهمی مینمایم! آخرش هم در ایستگاه پایانی همه سربازها پیاده میشوند و میدوند طرف پله برقی که با دشمنها که بالای آن وایساده اند جنگ بکنند ولی من چون دیرم میشود و ممکن است مامانم دعوایم بکند میروم آنطرف و با قطار بعدی برمیگردم خانه و هیچوقت نمیفهمم که بالاخره ما پیروز میشویم یا دشمنهای ایستگاه پایانی!...
در برگشتنی من فهمیدم بجز بازی من یک بازی دیگری هم در مترو انجام میشود که اینجوری است که آدم بلند میشود و درباره خودش حرف میزند و بقیه آدمها به او پول میدهند! مثلا یک خانومی که چادر داشت بلند شد و گفت که دو تا بچه دارد و شوهرش مرده است و مستاجر است و آقای پیرمردی که کنار من نشسته بود پانصد تومان به او داد! من خیلی از این بازی خوشم آمد و بلند شدم روبروی آقای پیرمرد وایسادم و گفتم "من هفت سالم است! من در محل شوتم بعد از علیرضا از همه قوی تر است! من در مدرسه ریاضی ام خیلی ضعیف است ولی بجایش دیکته ام فقط یه کم ضعیف است! داداش اکبرم میگوید من هیچ گهی نمیشوم ولی خودم فکر میکنم که یک کارخانه نوشابه زرد که آنرا خیلی دوست دارم درست میکنم و بعد خیلی پولدار میشوم!"...ولی آقای پیرمرد داد زد که سرش رفته است و دارد دیوانه میشود و هیچ پولی هم نداد!...
وقتی رسیدم خانه چون اثر آب زرشک از بین رفته بود برای همین حالم دوباره بد شد و خوابم برد!...در خواب دیدم که آقای پیرمرد بلند شده است و میگوید "من بازنشسته هستم! (بازنشسته یک جور آدم است که نوه دارد و شلوار زیر راه راه میپوشد و باغچه را آب میدهد و روزنامه میخواند و زودتر از آدمهای غیربازنشسته میمیرد!) من نوه ندارم ولی عوضش نازایی و سنگ کلیه و قند دارم و الان هم دارم میروم قبرستان ابن بابویه به زنم که آنجا است سر بزنم! آرزویم هم اینست که یک روز در ناو سلطنتی قهرمانان فرمانده پیرمردهای نازای سنگ کلیه دار بشوم!"...پایان گوشه صفحه دهم!
گوشهی دفتر مشقِ یک مملی
الان که دارم اینها را مینویسم دماغم درد میکند چون امروز با علیرضا دعوا کرده ام! علیرضا خیلی بچه بدی است و من تصمیم گرفته ام که تا آخر عمرم یا حداقل پس فردا با او قهر باشم! او خیلی دروغگو است و من هرچی به او گفتم که من اول گفته ام که میخواهم با خانوم رضایی عروسی بکنم او گفت که نخیر و خودش اول میخواسته با خانوم رضایی عروسی بکند! (خانوم رضایی معلممان است و خیلی خوشگل است و مهربان هم است و من همش دوست دارم وقتی میاید سر میز ما که مشقهایم را خط بزند او را بوس بکنم ولی خجالت میکشم!)...علیرضا گفت که اگر من با خانوم رضایی ازدواج بشوم میاید در عروسی و پایه کیک چهار طبقه مان را میکشد که همه اش بریزد زمین و در شربتها جیش میکند که هیچکس آن را نخورد و به داداش کوچکش یاد میدهد که بادکنکهای ماشین عروسمان را گاز بگیرد و همه اش را بترکاند و به دایی اش که قدش بلند است میگوید که بیاید و فیوز کنتور را بزند که برقمان بپرد!...ولی من به او گفتم که ما اصلا به او کارت نمیدهیم که بفهمد و بیاید اینکارها را بکند!...علیرضا وقتی دید که من فکر همه چی را کرده ام خیلی ناراحت شد و خیلی فکر کرد و گفت پس حداقل جمعه ها صبح که مدرسه تعطیل است و ما دوتایی خواب هستیم همش میاید و زنگ خانه مان را میزند و فرار میکند! (که در اینجا چون من برای آن فکری به کله ام نرسیده بود یک چک به علیرضا زدم و او هم با مشت به دماغ من زد!)...امروز بعد از دعوا زنگ ورزش در کلاس ماندم و مشقهای همه بچه ها بجز خودم را خط زدم که چون زیاد بود خیلی دستم خسته شد و مجبور شدم چهاربار مداد قرمزم را تراش بکنم و بعد لیست حضور غیاب را که خانوم رضایی یکی یکی با زحمت ضربدر میزند همه اش را ضربدر زدم ولی خانوم رضایی اصلا خوشحال نشد و بجایش عصبانی هم شد!...فکر کنم اینها همه اش تقصیر علیرضا است! یادم باشد که فردا حتما با او دعوا بنمایم!...پایان گوشه صفحه نهم!
با لبخند...با لبخند...با لبخند...با لبخند زل زده بهم... میگم "مشتلق بده مهدی. یه خبر خوب برات دارم. بالاخره یه ناشر با چاپ داستانات موافقت کرده"
بدون اینکه نگاهم کنه با لبخند میگه "دیگه برام اهمیتی نداره. سمیه خوبه؟"...
همیشه از همینجا شروع میکنه. میگم "آره. خوبه". چهره اش میره تو هم و با لبخند میگه "معلومه که خوبه. فقط من توی زندگیش زیادی بودم که اونم با گیر افتادنم تو این قفس حل شد"...
میگم "خواهش میکنم دوباره شروع نکن مهدی. اینهمه راهو اومدم بهت سر بزنم و یه خبر خوب بهت بدم تا خوشحال بشی. چون رفیقمی. چون دلم برات تنگ شده"
یه دفعه با چشمایی که نفرت ازش میباره نگاهم میکنه و با لبخند داد میزنه "تو کثافت...تو حرومزاده لجن که با زن من میخوابی رفیقمی؟"...
شیطونه میگه بذارم برم. نمیدونم چرا هر جمعه ام رو با ملاقات با آدمی که هرچی دلش میخواد بارم میکنه خراب میکنم. باز سعی میکنم به خودم مسلط باشم "مهدی جان. یه زمانی زنت بود. تموم شد. حالا زن منه. عقدی... قانونی...شرعی"...
نمیذاره حرفم تموم بشه میپره وسط حرفم و با لبخند عربده میکشه "ای تو روح اون قانون...تو روح اون شرع که به تو بیشرف ناموس دزد که توی خونه من و سمیه نون و نمک خوردی اجازه میده عشق صمیمیترین رفیقتو صاحب بشی"...
چند لحظه سکوت میکنم. دلم میخواد امروز عصبانی نشم. سعی میکنم آروم باشم. میگم "مهدی چرا نمیفهمی؟ فکر میکنی من خوشحالم تو اینجایی؟ از همون اول گفتم بیخیال شو. مملکت انقدر خرتوخر نیست که هرکی یه اسلحه برداره بره بانک بزنه. اونم یکی مثل من و تو که دلمون نمیاد حتی به طرف یه درخت شلیک کنیم. گفتم غیرممکنه. از قبل مشخص بود یا کشته میشی یا گیر میفتی و به جرم سرقت مسلحانه بهت حبس ابد میخوره. تو هیچ میدونی روزی که رفتی از لحظه ای که از خونه زدی بیرون تا وقتی خبر اتفاقی که برات افتاده بود به گوشمون رسید سمیه چندبار از فشار استرسی که روش بود بیهوش شد؟ میدونی بعد اون قضیه سمیه چند ماه بیمارستان روانی بستری بود و من با بدبختی پول دوا درمونشو جور میکردم؟"...
عصبی میخنده و با لبخند میگه "اشکال نداره. جبران میکنه...هنوزم مثل قدیم روی تخت وحشیه؟"
این مدل حرفاش حالمو بهم میزنه. بلند میشم که برم. داد میزنه "بمون"
کیفمو برمیدارم و میگم "خداحافظ".
میزنه زیر گریه و با صدای گرفته با لبخند میگه "خیلی وقته کسی بهم سر نزده. جان رفاقتمون...جان سمیه بمون"...
دلم آتیش میگیره وقتی اینجوری میبینمش. دام میخواد این فاصله لعنتی بینمون نبود تا بغلش میکردم. تا با هم گریه میکردیم... چند دقیقه ای سکوت میکنه. اشکاشو پاک میکنه و با لبخند میگه "راست گفتی کتابم داره چاپ میشه؟ کی میاد بیرون؟"...
میگم "تا دوسه ماه دیگه. تا قبل از اولین برف تهران"
با ذوق کودکانه ای با لبخند میگه "میدونستم...میدونستم یه روز میشه. از الان صفهای جلوی کتابفروشیهای خیابون انقلاب رو میبینم" چشماشو میبنده و با لبخند مثل قدیمایی که هنوز همه چیز خراب نشده بود صدای مشتری و کتابفروش رو تقلید میکنه "آقا ببخشید مجموعه داستان مهدی بالاکوهی رو دارید؟ - نه متاسفانه. تموم شده. ایشالا چاپ بعدی. جان شما یه جلد هم نمونده. همه رو بردن...همه رو"...مثل قدیما میخنده. بعد یه دفعه چشماشو باز میکنه و خیلی جدی با لبخند میگه "از درامدش هرچی سهم من بود نصفش به سمیه برسه. میخوام یه سینه ریز عین اونی که آخرین ماهای بیکاریم برای خرج خونه فروختیم بخره و بندازه گردنش. با الباقیش هم یه کلاس داستان نویسی رایگان راه بندازید. اون پایینا...میدون شوش...پشت ریلای نعمت آباد...یافت آباد...میخوام نسل بعدی داستان نویسی ایران به جای کافی شاپ از دردای ما بگن"...
گوشیم زنگ میزنه. شماره سمیه اس. میگم "من باید برم مهدی"...چیزی نمیگه. فقط با لبخند نگاهم میکنه. خم میشم و گونه راست عکس روی سنگ قبر رو میبوسم. عکس مهدی روی سنگ قبر هنوز داره لبخند میزنه...
گوشهی دفتر مشقِ یک مملی
چند روز قبل صبح زود اول مهر شد! بچه ها در اول مهر ناراحت میشوند و به مدرسه میروند ولی بعدش خوشحال میشوند! چون در مدرسه آدم خیلی تفریحهای زیادی انجام میدهد! یکی اش این است که گچها را به طرف هم پرتاب میکنیم! البته چند روز پیش که یک گچ بزرگ پرت کردم و به کله یکی از بچه ها خورد و الکی خیلی گریه کرد و سرش خیلی باد کرد آقای ناظم من را دعوا کرد! من خیلی از این کار پشیمان شدم و تصمیم گرفتم از این به بعد فقط گچهای کوچک را به طرف همکلاسیهایم پرتاب بنمایم!...یک کار خوب دیگر که میتوان در مدرسه انجام داد آب پر کردن در دهان و ریختن به روی دانش آموزان است! در این تفریح یک کار بامزه که علیرضا امروز به من یاد داد اینجوری است که آدم الکی لپهایش را باد بکند که مثلا در آن آب است و بچه ها را دنبال بکند! اینجوری هم لپهای آدم خسته نمیشود و هم خیلی کیف دارد! فقط بدی اش اینست که نمیشود هیچکس را راستکی خیس کرد!...البته در مدرسه خیلی چیزهای ناراحت کننده هم است مثل اینکه کلاس پنجمی ها به ما میگویند " بی سوادهای زر زرو!" و همش ما را اذیت میکنند! یک چیز ناراحت کننده دیگر هم است که آدم باید روپوش سرمه ای بپوشد که خیلی مسخره است و آدم آبرویش میرود! (من دلم میخواهد آن لباس قرمزم که مرد عنکبوتی داشت و مامانم انقدر شسته که خطهایش رفته است و مرد غیرعنکبوتی شده است را بپوشم!)...در کل مدرسه خیلی جای خوبی است چون آدم در آن علم و دانش یاد میگیرد!...پایان گوشه صفحه هشتم!
گوشهی دفتر مشقِ یک مملی
امروز دایی شمس الله که دایی مامانم است و در اینجا آن را گفته ام به خانه ما آمد! خیلی ناراحت بود و خیلی گریه کرد و گفت که آرمیتا عاشق تولستوی شده است و میخواهد برود مسکو! (مسکو یک جایی است که از ورامین که خانه عمو محمدم در آن است هم دورتر است! تولستوی هم برخلاف اسمش که خنده دار است و آدم را یاد توله سگ میاندازد آدم است و بغیر از آن نویسنده هم است!)...آرمیتا گفته میخواهد برود مسکو تا دم و باز دم انجام بدهد و حس آناکارنینا موقع خیانت و رنج ایوان ایلیچ را موقعی که داشته جانش درمیرفته قورت بدهد! من فکر میکنم تا حالا حتما نفس آناکارنینا را باد از مسکو برده است و بهتر است که قبلش زنگ بزند بپرسد که اینهمه راه را الکی نرود!...ولی دایی شمس الله میگوید نمیخواهد برود مسکو چون آنجا بازار تهران ندارد که برود در آن حجره داشته باشد و حسینیه زنجانیها ندارد که کمک کند برای آن موتور برق جدید بخرند و قیمه بدهد! و تازه دختر فقیر هم ندارد که به آن کمک بکند! و از همه بدتر شهر ری ندارد که برود سر خاک کبلایی خانوم و گریه بنماید!...ولی آرمیتا گفته به هر حال برای اینکه برود با تولستوی نفس بکشد مهریه اش را لازم دارد که ۱۳۶۸ تا سکه است! (ما تا یکان دهگان خوانده ایم ولی فکر میکنم این از چند تا بسته ده تایی هم بیشتر باشد!)...وقتی دایی شمس الله رفت آبجی کبری محکم سرش را تکان داد و گفت "خوش به حال پیرمرد که نمیدونه تولستوی از مسکو متنفر بود و تا آخر عمر پاشو اونجا نذاشت!"...بعد هم داداش اکبر محکم سرش را تکان داد و گفت "خوش به حال مسکو!" (بعد هم من محکم سرم را تکان دادم ولی متاسفانه هیچی به یادم نیامد که بگویم!)...پایان گوشه صفحه هفتم!
گوشهی دفتر مشقِ یک مملی
امروز اشکان که داماد ما است و شوهر آبجی کبری هم است برای من یک دوچرخه سفید خرید! تا قبل از امروز در کوچه ما فقط یک دوچرخه قرمز بود که مرتضی آن را داشت! مرتضی فقط دوچرخه اش را به آنهایی که در فوتبال به او پاس میدادند میداد که تا تیربرق اول کوچه بروند و برگردند و اگر بیشتر میرفتند داد میزد که ؛برگرد گوساله!؛...ولی من دوچرخه ام را به آنهایی که مثل علیرضا هستند و به هیچکس پاس نمیدهند هم میدهم و تا تیر چراغ برق سوم هم بروند به آنها نمیگویم ؛برگرد گوساله!؛ و فقط میگویم ؛برگرد؛...داداش کوچک علیرضا قبلا خیلی گریه میکرد که مرتضی بگذارد یک بوق از دوچرخه اش بزند ولی من میگذارم که هرچقدر خواست بوق بزند و برای همین امروز داداش کوچک علیرضا هی از جلوی مرتضی رد میشد و میگفت ؛سلام آقا مرتضی با آن بوق قراضه ات!؛...امروز هیچکس به مرتضی پاس نداد که گل بزند و برود پیش دوچرخه قرمزش و خوشحالی بعد از گل انجام بدهد و تازه وقتهایی که توپ زیر پای او نبود هم باز بچه ها روی او خطا میکردند! آخر سر هم یک بار که توپ در اوت بود علیرضا یک چک محکم به مرتضی زد و دعوا شد و او گریه کرد و رفت خانه شان!...امروز وقتی شب شد مرتضی آمد جلوی درمان و قول داد که از فردا صبح آدم خوبی باشد و عوضش من هم قول دادم که به بچه ها بگویم که او را دعوا نکنند و بعضی وقتها هم به او پاس بدهند که گل بزند و خوشحالی بکند!...پایان گوشه صفحه ششم!
زیبا نبود ولی اندام قشنگی داشت. بی آرایش بود و رفتارش با همه دخترایی که تا حالا باهاشون قرار گذاشته بودم فرق داشت. دور دریاچه پارک ملت نشسته بودیم و تازه داشتم سر حرفو با شوخی باز میکردم که خیلی جدی گفت ؛ببخشید ولی من تا کمتر از یه ساعت دیگه باید به سمت شمال حرکت کنم تا به شب نخورم. اگه ممکنه بریم سر اصل مطلب؛ خیلی بهم برخورد. دختره احمق فکر کرده کیه؟ فقط بخاطر اصرار خودش و اون هفت هشت تا ایمیلی که از دیروز داده بود و ازم خواهش کرده بود باهاش قرار گذاشتم و حالا یجوری حرف میزنه انگار...خواستم گند بزنم تو حالش و بی خداحافظی بلند بشم برم که انگار خودش فهمید ؛ببخشید منظور بدی نداشتم؛ میگم ؛نه مشکلی نیست! بفرمایید سر اصل مطلب!؛... میگه ؛مدتیه که نوشته هاتونو میخونم. احساس میکنم بدرد کار ما میخورید. از نوشته هاتون متوجه شدم که از کار فعلیتون راضی نیستید. کار ما خیلی راحته. اول هفته چند تا موضوع رو براتون ایمیل میکنن میخونید چند تاشو مینویسید و به آدرس ایمیلی که بهتون میدم میفرستید. آخر ماه هم پولش به شماره حسابی که دادید واریز میشه؛ بدون اینکه نگاهش کنم میگم ؛نه خانوم محترم! من اهل این حرفا نیستم. نه داستان جعلی از شکنجه های وحشتناکی که نشدم مینویسم و نه داستانای پlوlرlنlوی دروغی از رابطه ام با بازجوهام. حوصله یه دردسر تازه ندارم. به اونایی که فرستادنتون بگید من میخوام زندگیمو کنم. گور پدر شما و آرمانهاتون؛...
از صدای خنده اش به خودم میام. برای اولین بار ازون حالت جدی درمیاد و میخنده! ؛فکر کنم کمی گنگ گفتم سوتفاهم پیش اومده. قضیه ساده تر از این حرفاس. مجله ای که من توش مینویسم برای اینکه فروشش رو ببره بالا زوم کرده رو صفحه اس ام اس ها. نمیدونم تا حالا صفحه پیامکهای مجله های سرگرمی رو ورق زدید یا نه. اکثرا تکراری و تاریخ مصرف گذشته ان. فقط مجله ماست که تو کیوسکا بخاطر اس ام اس های تازه و دست اولش نایاب میشه. تا شماره قبل خودم مینوشتم ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم و حالا چون قرارداد بستم و سفته دادم و تا آخر امسال باید بنویسم به مشکل برخوردم. فقط کافیه هفته ای صد تا جمله بسازید! دستتون که راه بیفته صد تاشو تو یه روز هم میتونید بنویسید! باید همه جوره توش داشه باشه! فلسفی عاشقانه آموزنده سرکاری! هرچی!؛ از اینکه الکی داغ کردم خجالت میکشم. چند لحظه ای سکوت میکنم...
ساعتش رو نگاه میکنه و با استرس میگه ؛خب جوابتون؟؛ میگم ؛میشه بپرسم چرا دیگه خودتون نمینویسید؟؛...کمی من و من میکنه و میگه ؛راستش ذهنم حسابی به هم ریخته. دچار یه وسواس فکری عذاب آور شدم. هرچیزی رو که میبینم باید براش یه جمله بسازم. دارم میرم شمال ویلای مرحوم پدربزرگم تا کمی استراحت کنم. خسته شدم. واقعا خسته شدم...بین آدمایی که نوشته هاشونو خوندم شما تنها کسی هستید که میتونید بهم کمک کنید. این لطفو در حق من میکنید؟؛...میگم ؛نه متاسفانه. نمیتونم؛...هنوز حرفم تموم نشده کیفش رو برمیداره و خداحافظی میکنه. چند قدمی دور شده که میگم ؛ببخشید خانوم (...) میشه ازتون یه خواهشی کنم؟؛ از همون دور میگه ؛اسم واقعیم این نیست. بفرمایید؛ میرم نزدیکش و میگم ؛نمیدونم چجوری بگم. شاید خنده تون بگیره یا فکر کنید دیوونه شدم. راستش...من هم خیلی خسته ام. کلی حرف تو سرمه که نمیخوام بگم. اگه تو اون ویلایی که میگید یه اتاق اضافی دارید خوشحال میشم من هم باهاتون بیام؛...بدون مکث میگه ؛اتاق اضافی وجود نداره چون فقط یه پذیرایی و یه اتاق خوابه و یه آشپزخونه. به اضافه یه حموم و دستشویی...ولی میتونی بیای؛ باورم نمیشه. خشکم میزنه. میگه ؛داره دیر میشه. چیکار میکنید؟ میخواید برسونمتون دم خونه تا وسایلاتونو جمع کنید؟؛...میگم ؛نه. بریم؛...
*
سه ماهه شمالیم...نه...یه عمره شمالیم...امشب حالم خیلی خرابه...بغض داره خفه ام میکنه...هیزم رو میندازه تو شومینه و میگه ؛برای این شماره مجله چند تا نوشتی؟؛...میگم ؛۹۹ تا عاشقانه؛...میخنده و میگه ؛دیگه نمیخواد بنویسی. دیروز زنگ زدن بیا سفته هاتو بگیر؛...برمیگرده سمت آتش...نور آتش رو صورتش بازی میکنه...مینویسم ؛هیزم نگاهت را بردار از روی دلم...آدم برفی کنار شومینه آب میشود؛...بغضمو قورت میدم و میگم ؛شد صد تا خانوم (...)؛...نگاهم میکنه و با لبخند میگه ؛گفتم که اسم واقعیم این نیست؛...تو دلم میگم ؛آره...میدونم...اسم واقعیت عشقه؛...و صورتم بی هوا خیس میشه...