با سلام به پیامبر و خاندان مرتبش و سلام به بچه های کلاس "یک ممیز الف" و تشکر از خانم رضایی که معلم ما است همانا سخنرانی با میکروفن خودم را شروع میکنم! همانطور که همه ما میدانیم امسال سال جهاد میباشد و از آنطرف سال خرگوش هم است و چون خرگوش هویج دوست دارد میتوانیم بگوییم امسال "سال جهاد و هویج" است!...البته همانا همه خرگوشها هویج دوست ندارند و داداش کوچک علیرضا یک خرگوش قهوه ای داشت که ما هرچی به او هویج میدادیم نمیخورد ولی تخمه آفتابگردان را همانا دوست داشت و آخرش هم چون دندانهایش سیاه شده بود داداش کوچک علیرضا انداختش توی ماشین لباسشویی که خرگوشه همانا مرد و ما او را در باغچه خانه شان دفن کردیم و یک سنگ قبر مربع کوچولو هم همانا گذاشتیم رویش و لذا ما میتوانیم اسم امسال را بگذاریم "سال جهاد و نینداختن خرگوشهای قهوه ای داخل لباسشویی"!...
از طرفی من خودم در تلویزیون جهاد را دیده ام که در فیلم محمد رسوال الله بود که آن یک فیلمی است که مثل جومونگ است و در آن شمشیر دارد و یک چیز دراز دارد که اسم آن را الان یادمان نیست و جهاد اینجوری است که بعضی وقتها کافرها آن را میکردند در شکم مسلمانها و بعضی وقتها هم مسلمانها آن را میکردند در شکم کافرها و با توجه به اینکه اقتصاد هم یکجور پول است و 25 تومانی زرد هم پول است اسم امسال را میشود گذاشت "سال چیزهای دراز و 25 تومانی زرد"!...تازه چون کبلایی ماشالله نوه دختری اش در دانشگاه رشته اقتصاد خوانده است و الان بیکار است ما اسم امسال را میتوانیم بگذاریم "سال جهاد و نوه دختری کبلایی ماشالله که بهتر بود بجای اقتصاد میرفت جهاد و از اینجور چیزهای دراز میخواند تا الان موفق بود همانا"! (که این یه کمی طولانی است و الان که فکر میکنیم خیلی هم خوب نبوده است!)...و در پایان همانا حرفهای من تمام شد! با تشکر!...
همه بچه ها از سخنرانی من در میکروفن خیلی خوششان آمده بود و حتی از آن بالا دیدم که نقی هم که بابایش آقا سیروس خارج است و هیچوقت حرف نمیزند و انسان درونگرایی است هم خیلی خوشش آمده بود و یک عالمه دست زد! ولی آقای مدیرمان اصلا خیلی خوشش نیامد و من را صدا کرد به راهرو و یک چک محکم به من زد و گفت که بروم جلوی دفتر وایستم!...
من امروز یاد گرفتم اینکه اسم سالها هی هر سال سخت میشود برای اینست که بچه ها نتوانند در میکروفن درباره آن حرف بزنند و فقط آقاهای مهم بتوانند در میکروفن درباره آن حرف بزنند و اینجوری به بچه ها جایزه ندهند و همه اش را برای خودشان بردارند!...پایان گوشه صفحه هفدهم!
-
***
-
سلامتی همه بابا هایی که رفتن خارج...سلامتی همه اونایی که اسم میذارن رو روزگار...سلامتی اونایی که بعداز 2ماه دوتا دوتا آپ میکنن...سلامتی همه بچه هایی که سر صف جایزه میگیرن..سلامتی همه اونایی که مثل من کامنتای چرند و پرند میذارن....تکبیییییییییر!
سلامتی اونایی که خیلی گلن...سلامتی خودت...
سلامتی همه اونایی که تو کامنتدونی اول میشن نیز!...
اول بشی آخر بشی دوستت داریم! (آیکون "استادیومها قبل از دهه هشتاد!")...
تقدیم به همه ی باباهایی که موقع نان خریدن جیبشونو میگردن...
وااای حمیـــــد!
آره...وای...
اصلا چرا وای؟...
فریاد...فریاد...فریاد...
تقدیم به باباهایی که اگرچه دستشون خالیه ولی قلبشون پر از عشق به بچه هاشونه ... اما ... اما این عشق که شکمشونو سیر نمیکنه ! بچه ها نون میخوان ... نون !
چقدر دلتنگ مملی بودما ...
کلمه هام ته کشیدن ! خیلی حرفا دارم تو دلم راجع به موضوع این پست ولی نمیدونم چرا لال شدم !
دشمنت لال بشه...
بیخیال...همین که خوندی و حسی نسبت بهش داری بسه...
خداییش دلتنگ مملی بودم اساسی....
و فکر میکنم اگه امسال رو به جای جهاد اقتصادی میذاشتن سال روزه و هیچ نخوردن خیلی بهتر بود سر یه ماه کل ملت میرفتن سینه قبرستون حداقل زجر کش نمیشدن
و مجبور به تحمل این اوضاع هم نبودن
قبرستون؟...نه...
مردم باید برن گلستون...
چه میدونم؟...یه جا که به جبران تمام این تاریخ تلخ توش آرامش باشه...هرچند تو این مملکت اینجایی که من آدرسشو میدم فقط همون قبرستونیه که تو گفتی...
پس بالاخره خودت و مملی رو مهمون یه نوشابه نارنجی کردی و مملی دفترش رو تسلیم کرد......
تا حالا دیدی آدم از شددددت درک یه موضوعی لال بشه و نتونه بگه چی تو سرش میگذره؟!من الان اینجوریم!
- آره! راحتتر از اون چیزی که فکرشو میکردم...
- نمیخواد چیزی بگی...مسابقه که نیست! همین که درکش میکنی بسه
خیلی دلم واسه مملی تنگ شده بود خیلی خوب شد که برگشت ...
دیشب خیلی به یادت بودم حمید ... جدی می گم ... خیلی برام جالب بود که دیدم امروز نوشتی ...
فکر کنم بابای تقی اسمش سیروسه نه بابای نقی ها ...
صدای تو توی بازی آوازها عالی بود و من 2 بار با صدای تو گریه ام گرفت
- ممنون مهربون...منم گاهی سر میزنم به گل سرخت...گاهی دلم برای نوشته های قدیمیت تنگ میشه...از اونایی که از جنوب مینوشتی...حالتو از ابی میپرسم...نمیخوای سکوتتو بشکنی و جای گل سرخ از دل سرخت قصه بگی؟...
- نه عزیز...سیروس بابای نقیه...پروفایلشو بخون :
"تقی و پری خله ننه بابا و یا هر چیز دیگری مثل آن ندارند. نقی هم میگوید باباش ،آقا سیروس ، خارج است البته خودش حرف نمیزند و انسان درونگرایی است و علاقه ای هم به وبلاگ ندارد...اما من (محسن)...در جمع ما فقط من هستم که مادر دارم"...
شاید که باباها دیگه جیب هم نداشته باشن که موقع نان خریدن بگردن!
میخواستم برای مملی توضیح بدم جهاد چیه پشیمون شدم!
به من چه اصلاً!؟
جهاد همان یک چیز دراز است!
این پستت منو یاد قصههای مجید انداخت وقتی راجع به مردهشورها انشاء نوشته بود!
- "به من چه اصلاً!؟ جهاد همان یک چیز دراز است!"
- چرا پشیمون شدی؟...بگو...
دلم برای مملی تنگ شده بود
ممنون حمید
دورادور که کامنتای وبلاگای دیگه رو دنبال میکردم قرار بود وبلاگ بزنی...چی شد پس!؟...
فوق العاده بود!
به به!...خبر میدادی سرکار "روابط عمومی این اداره کل" قراره بیاد کمی اینجارو آب و جارو میکردیم!...
واااااااااااااااای مملی
چقدر دلم برای این بچه ی فهمیده تنگ شده بود.
من دست تمام باباهای جیب سوراخِ دل دریایی رو می بوسم! همون جیب هایی که با صدقه ی ۴۰ تومنی هیچ وقت پر نمیشه....
کاش همه چیز تو خالی بودن جیبها خلاصه میشد...چهل تومنها جیب غرورمونو خالی کرده...
به مملی بگو خودشو قاطی بازی آقای مهم نکنه...
بگو لابلای همون صف ها اون پایین و بدون میکروفون با دوستاش درگوشی حرف بزنه تا اصلا نشنوه ...تا اصلا بزرگ نشه...
بعدشم بهش بگو من عاشقشم هوارتا...یعنی از طرف من محکم بغلش کن.محححکم
محححکم...باشه...
میشه منو ببری یه جایی که بتونم این همه فریاد گیر کرده تو گلوم رو خالی کنم؟؟؟
در ضمن من کلی نقی رو دوست میدارم:))
- اینجا از اونجاها نیست که بشه کسی رو برد...هرکس خودش باید فریادگاهشو پیدا کنه...
- میدونم...کامنتتو براش خوندم
آخـــــی مملی،

چقدر دلم براش تنگ شده بود
وای فکر کن... مملی با دستای کوچولوش میکرفونو که یه عالمه از دستاش بزرگتره رو با ذوق و شوق گرفته و این حرفا رو زده!!!
وای از طرف من لپشو بکشیــــــــــــــــــــــــد
خیلی عالی بود حمید عزیز
پست خرمالو رو هم خوندم عالی بود
عنوان پست قبلی هم حرف نداشت
کتاب عمه زری هم دانلود شد تا ایشالا بعد امتحانا خونده بشه
یجوری میگی که آدم وسوسه میشه دوباره بخوندش!..مرسی...
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوباره در یک روز !


پست ِ دوباره در یک روز ، آخ جون !!!!
خیلی ذوق کردم دیدم دوباره آپ کردی !!! باوز کن !
خوب می دونستی چقدر دل هممون برا مملی تنگ شده ! الهی ، سخنرانی هم کرده ، آخه وقتی بچچه رو اینجوری از سر صف می کشن که حرفای قلمبه سلمبه بزنه خب همین می شه دیگه ، آخه چرا چک می زنن توو صورتش ؟! تازه حرفای مملی برا اونا خوش نبوده چون عادت کردن به گفتن و شنیدن حرفایی که تکرار ِ مکرراته و هیچ کدوم از دل بر نمیاد ، درد رو لمس نکرده... اما مملی با اون سن و سال کمش چیزایی رو که واقعاً حس کرده ، لمس کرده و دیده با اون دل ِ پاک و سادش بیان می کنه ! هیچوقت هیچ کس به اندازه ی یه بچچه نمی تونه صادقانه ترین حرفها رو به زبون بیاره بدون ِ هیچ ترس و واهمه ای !
عنوان پست دل آدمو به درد میاره !
- دیگه داری زیادی تحویل میگیری! من جنبه درست و درمون ندارما!...
- آدم بزرگا چک میزنن چون عادتشونه...چون عادتمونه...تا حالا شمردی روزی چندتا چک میزنی؟...چند تا چک میخوری؟...
سلام حاج شاید مش شایدم کربلایی حمید عزیز
آقا خوشحالم که دوباره مینویسی دلمان تنگ شده بود
میام پستت رو میخونم فعلا برم دنبال یه لقمه نون
- من مولتی زائرم! حاجمشکبلایی صدام کن مهندس جان!...
- برو...خدا به همرات...
...سلام مملی جون !..
...از من می شنوی..دیگه وارد بازی آدم مهم ها نشو..خب ؟!!..بدون که اونا بیخودکی به کسی جایزه نمیدن !...به اونایی میدن که عین طوطی..دیدی که طوطی رو..حرفاشونو تکرار کنه !..
..حالا که دیدی جایزه حرفهای خوشگلت..یه توگوشی محکم !!!..بود..دیگه گول وعده وعیداشونو نخور..آففرین گلم..
...مرسی حمید ..خیلی لذت بردیم..
..وممنون که تشریف آوردید کلبه درویشی..
- "بدون که اونا بیخودکی به کسی جایزه نمیدن"...ایولله...خوشگل گفتید...
- ممنون که رامون دادید...
سلاملکم خوشبختم از اشناییتون خیلی تعریف شما رو شنیده بودم اما تا حالا بلاگتونو نخونده بودم
ولی واقعا حق دارن از شما تعریف کنن
- سلام وروجک...
- ولی من وبلاگتو چندباری خونده بودم...تازه اگه قول بدی بنر وبلاگتو عوض کنی که جوانان به مفسده نیفتن قول میدم بیشتر هم سر بزنم! (آیکون زبان حال وروجک : "صد سال سیاه میخوام سر زنی! نکبت!")...
خیلی خوب بود حمید ... خیلی خوب بود ...واقعا آفرین.
- ممنونم...
- سلام مارو به اون حاج آقا که عکسای بچه خوشگلی توو پروفایلش میذاره هم برسون!...
تقدیم به باباهایی که از روزگار چک خوردن!
باباهای چک خورده...
خاطره های غرور چک خورده...در حافظه سیاه صورتهای سرخ...
حمید مرسی که دوباره نوشتی . بدجوری به این مملی تو عادت کردیم .
مملی هم به شما عادت کرده...ممنون از شما...
سلام حمید دوست قدیمی چه عجب خیلی با حال بود
- سلام بابای هانا...
- باحال اینه که "زندگی ادامه داره...و این خوبه"
دلم برا مملی قد یه مورچه شده بود...

"
وااااای خدا بگم چیکارت نکنه...ترکیدم از خنده.." اسم امسال را میشود گذاشت "سال چیزهای دراز..
بچه اس دیگه! نمیدونه بزرگترا به بضی کلمه ها حساسن! شما ببخشید!
چه عجب !
چشممون حسابی روشن شد
مرسی...ما نیز چشممون به اسم شما
الهی بشکنه دست اون مدیر که اونجوری نزنه تو گوش یه بچچه
مملی جون..ناراحت نشو که چک خوردی عیبی نداره..آدم بزرگا بعضی وختا شعورشون در حد جلبک دریایی ام نیست!..
بیا..بیا نگا کن صورت همه رو خوب نگا کن...بیا صورت منو ببین منم سیلی خوردم..نه یکی نه دوتا..اوووَه نمیشه شمرد..منتها جاش رو صورتم نمونده جاش رو دلم مونده..دلم زخم شده مملی جون..میدونی زخم خیلی درد داره اما....اما زخم رو زخم خیلی بدتره ! بزرگ شدی می فهمی چی میگم..اصن آدم با همین چک خوردناس که بزرگ میشه..ناراحت نباش..
بزرگ شدن به "چک" خوردنش نمیرزه...کاش میشد با "ناز" بزرگ شد...
سلام
آدم مهم مدرسه ما خیر آبادی شکم گنده بود
مردک حرف مهمش کل زنگ ورزش ما رو می گرفت
جهاد برای یه لقمه نون ( البته اگه لای نون بوقلمونی چیزی باشه بد نیست ) ، جهاد دری از درهای بهشت ، بی خیال جهاد ، آقا رو بچسب
از اینکه نوشتی خیلی خوشحالم ظاهراً چند روزه که داره اوضاع همه دوستان به راه میشه تا کی نوبت خودم برسه
خوش باشی و شاد ، بدون دغدغه الکی
- سلام مجتبی جان...جات این چندوقته خیلی خالی بود پسر...
- نگرانم کردی...چرا به راه نیستی؟...
- "دغدغه الکی"؟...منظورتو نفهمیدم...
سلام مملی!
من قلی هستم که قبلا هم بودم.
هر آینه از اینکه برگشتی خوشحالم!
خیلی خوب کردی که آن حرف ها را زدی. ولی من اگر جای تو بودم به آقای مهم میگفتم که اگر شما بتوانید حرفهای خودتان را یک بار دیگر بگویید یک جاییزه به شما میدهم!
البته من و تو و علیرضا خیلی بیشتر از بعضی آقا های مهم از اکونومی سر در می آوریم.
من قرار شده که بعد از امتحانهای ثلث سوم یک جعبه ی میوه را پشت و رو بگذارم جلوی در خانه مان و رویش قار قوروت و تمر هندی و پفک بگذارم و به بچه های محل بفروشم. البته برای رفاه و خوشحالی بچه های محله قرار است که همه ی خوراکی ها را دانه ای ۵ تومان بفروشم.
بابای ما میگوید تو یک قلی اکونومیست نیستی و در آینده به هیج جایی نمیرسی پسرم.
قربان تو.
قلی
سلام قلی!
من تو را میشناسم! تو همانی هستی که یکبار پاک کن خرسی من را برداشته بودی و ردیف پشتی من بودی و من تو را نمیدیدم!
من هم میخواهم در تابستان قلاب شکر و شانسی بفروشم! البته من مثل کبلایی ماشالله گرانفروش که سر کوچه مان بقالی دارد و بابایم میگوید پدرسوخته است میباشم (فکر کنم پدرسوخته یک چیزی شبیه اکونومیست است!) و میخواهم همه اش را 50 تومان بفروشم چون 5 تومانی دیگر نیست و فقط داداش اکبرم یک دانه از آنها دارد که آن هم قرمز است و خیلی سنگین است و فکر کنم برای زمان شاه بوده است که او هم طاغوت بوده است و از بس مردم "مرگ بر شاه" گفته اند حتما تا الان مرده است!
باتشکر!
مملی!
راستی از قول من یک چک به علیرضا بزن. دلم برایش انقدر شده است. :د
مملی! :
قول نمیدهم اینکار را بکنم چون امروز صبح دعوایمان شد و یک دانه چک به او زدم ولی عصر آشتی کردیم و فکر نمیکنم امروز دیگر او را ببینم که دعوایمان بشود! ولی فردا صبح که دعوایمان شد حتما از قول تو یک دانه میزنم! باتشکر!
جواب به جواب کامنتم :
( ایکون میلاد داره میترکه از خنده ) 
سلام علیکم . رسیدن بخیر آقا حمید . دلمون تنگ شده بود برای شما و مملی نوشتهاتون .
- سلام سهبا خانم...
- ممنونم...منم دلم برای شما تنگ شده بود
سلام حمید ....
سلام میکائیل...
نمیدونم چی شد که یهو کم پیدا شدی...رفتی...
گفتم لابد دلت میخواد تنها باشی...بعدشم که خورد به بستن ووردپرس...
الانم کپ کردم دیدم کامنت گذاشتی...
برگرد...بیا یه جا که بشه خوندت...
میبینی که...خونه دزدا خیال ندارن جای پیوندهای مفید رو به کسی برگردونن!...
الهی هرجا هستی دلت خوش باشه...
اووووووووووووووووووول...
دیوونه!
عزززززیزم...این بچه یعنی جیگر منهها...کاش پسر منم مثل مملی باشه...سال چیزهای دراز که مسلمانها و کافران در شکم هم فرو می کردند...( آیکون خندهی غش غش از ته دل )...تیترت هم عالی بود...می دونی؟...برام سوال شده که تو واقعا برای مملی نوشتهات چقدر وقت میذاری که انقدر کلمه به کلمهش به تنهایی یا نسبت به کل متن معنی داره !؟؟؟؟؟؟
حال می کنم به خدا...
سوال خوبی بود! با تشکر از دکولته بانو! (با لحن بابا اتی قرائت شود!)...راستشو بخوای خیلی حساب کتاب خاصی نداره...گاهی کل پستو یه ضرب مینویسم گاهی هم فکر میکنم بعد مینویسم...اینو از قبل بهش فکر کرده بودم...
به به آقا از این ورا! خوبی شما؟
مرسییییییییییییییی... خیلی جالب بود! حالش رو بردیم!
شکر...خوبم
تیتری که نوشتین خیلی عمیق بود ... مملی مگه چند سالشه که انقدر خوب درک میکنه ،خیلیییییییی فهمیده است.خیلی قشنگ بود.
- عنوان پستهارو مملی نمینویسه...من مینویسم...
- خوشحالم که دوس داشتید
از صب چند بار اومدم این پست رو خوندم..
واقعن عالی نوشتی..
میخواستم بگم..
داداشی آسمون بلاگستان بدون ابر که آسمون نمیشه..تو رو خدا مارو از این دلنوشته هات محروم نکن بذار این ابر بباره برا دلامون..وجودت برکته عزیز..
قربونت برم عزیزم...دیگه داری شرمنده ام میکنیا
خیلی خندیدم.عالی بود
سلامتیه حمید و مملی
من که نفهمیدم قضیه بابای درازی که جیب نداره بهش نونه دراز بدن بعد دست از پا دراز تر بیاد خونه دراز بکشه بگه نونه دراز نبود چراغا خاموش همه دراز بکش و....چی بود
جهاد ینی جنگه اونا با ما؟؟؟
چقدر خوب که اومدی
- سلامتی شما...
- چقدر سخت بود کامنتت! نفهمیدم...
- چه فرقی میکنه؟...جهاد یعنی "جنگ"...اونا و مایی وجود نداره...هرچند حتی اگه وجود داشته باشه هم باز فرقی نمیکنه...
آهان... یادم باشد تنهای تنهایم...
فقط تو نیستی که تنهایی..."تنها بودن" تنها نقطه مشترک خیلی از ماهاست...یا بهتره اینجوری بگم که حداقل در این "تنها بودن" تنها نیستی!...
یک آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه بلند و عمیق با خوندن عندان پست میاد تو ششای آدم و یه بغض خفه کننده ؟آویزون می شه از حلقت! می خوای بخندی اما نمی شه!
شش هام اگه ترکیدن باید برم از کی دیه بگیرم؟
جاتون خالی بود ... درسته که کیفیت بهتر از کمیته ... اما فکر جای خالیتونم باشین!
- از مملی بگیر...از آدمای خیالی...اونا بیشتر دستشون به دادن میره...ما واقعیا که فقط گرفتن بلدیم...
- ممنون مومو...
سلاااااااام
نمیخواااااااام . خب من چرا الان انقدر دیر اومدم . الهی من فدای این مملی . یعنی من کشته مرده ی این صداقت گفتار این بچه ام که انقدر میفهمه . یعنی حرف میزنه که صدتا فیلسوف باید بیان تفسیر کنن . عالی بود مملی . عالی بود حمید .
درضمن سلامتی پدرایی که برا اینکه تو نونوایی جیباشونو نگردن با چشم گریون قلک پلاستیکی بچه هاشونو پاره میکنن . . .
یه دنیا خوشحال شدم حمید . یعنی وقتی کامنتتو خوندم مردم از ذوق . مرسی . شبت بخیر .
- به به! سلام عاطی خانم گل!...
- شما اونوقتا که لازم بوده زود اومدی...تا ابدم دیر بیای جزو اولیایی (اولیا نه ها! اولی ها!)...
- شبت بخیر
یعنی پستات یه جور ، این جواب کامنتات یه جور دیگه آدمو به فکر میبره و میکوبونه .
"ﺁﺩﻡﺑﺰﺭﮔﺎﭼﮏﻣﯿﺰﻧﻦﭼﻮﻥ
ﻋﺎﺩﺗﺸﻮﻧﻪ...ﭼﻮﻥﻋﺎﺩﺗﻤﻮﻧﻪ...ﺗﺎﺣﺎﻻ
ﺷﻤﺮﺩﯼﺭﻭﺯﯼﭼﻨﺪﺗﺎﭼﮏ
ﻣﯿﺰﻧﯽ؟...ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﭼﮏ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ؟"
"بزرگ شدن به چک خوردنش نمیارزه ، کاش میشد با ناز بزرگ شد "
ممنون از لطفت...
به نظر من این مهمترین مزیت وبلاگه...اینکه بعد از انتشار هم فرصت برای شرح و تکمیل حرف هست...
من خسته ام از این صفحات.
از این دل بستن های به تو به مملی بهنوشسته هایی که خیلی بهشون ارادت دارم ولی تو ذره ای برای ما ارزش قائل نیستی یکدفعه میری بدون هیچ خبری وقتی هم می آیی هیچ توضیحی نمی دی که اصلا کجا بودی.
میبینی دل پری دارم از همه روزهایی که به وبلاگت سر زدم ولی...
موفق باشی.
فکر کنم پست قبلم رو نخوندی عزیز
پستت رو نخوندم هنوز . فقط چون کامنت میکائیل رو دیدم و جوابت رو ، گفتم منم بهش بگم برگرد مرد و بیا بنویس ! همین.
آره...حیفه گرد فراموشی رو تن سیزده نامه بشینه...
منم با حمید و نیما موافقم . میکائیل حرف گوش کن !
آره حمید. می دونم..
اینکه آدم بدونه تنهاس خوب نیست...ولی باز بهتر از اینه که تنها باشه و فکر کنه نیست...
ببخشین اگه سخت بود خوندمم خوندم هیچی حالیم نشد حالا تو فهمیدی حمید؟
بعضی وقتا مثه مملی فسفرم میزنه بالا
حقیقتش نه!...
عرض ســـــــــــــــــلااااااااااااام و ادب قربان !
سلام از ماس رها بانوی عزیز
مرسی مملی
دلم برات تنگ شده بود .